دلنوشته های یک دختر شیعه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه های یک دختر شیعه» ثبت شده است

یکی بود می گفت ترک عادت موجب مرض است ... آن موقع ها نمی فهمیدم یعنی چه؟...اتفاقا انسان های موفق عادت هایشان را ترک می کنند تا موجب مرض نشوند...

خام تر که بودم میگفتم این حرف را آدم های ضعیف می زنند..

ولی خام بودم دیگر....

اما الان عادت کرده ام صبح ها با صدای گنجشک ها کتاب بخوانم...عادت کرده ام که گاهی کتاب های تکراری ام را بیست باره و سی باره بخوانم و بخوانم و بخوانم...

عادت کرده ام صبح ها برای نماز صبح قبلش بیست ساعت با موهایم ور بروم و مرتبش کنم و بعد چادر گل دار فیروزه ای م را بپوشم و پر عطر((ش))کنم...عادت کرده ام صبح ها با صبحانه ام چایی بخورم...عادت کرده ام فکر کنم...عادت کرده ام...

عادت کرده ام دیگر ... اما می دانی جان من...ترک این عادت ها که موحب مرض نیست...با ترک ((ش))دلم نمی گیر...دلم نمی خواهد اشک بریزم.....

ترک عادت وقتی برایم مرض می شود که شب ها قبل از خواب به تو فکر نکنم...به چشم هایت...به نگاهت....به غرورت......انگاری ته دلم خالی می شود وقتی که مجبور می شوم به تو فکر نکنم... بعد هی فکر می کنم... با خودم می گویم...تو چه کردی با من حتی ترک فکر((ت))برایم سخت می شود...که  ترک رویای شیرین با تو بودن نفسم را تنگ می کند... که حتی وقتی ساعت جفت می بینم دیگر یاد تو نیفتم...

بیچاره آن ی نفر چقدر سختی کشیده است و چه قدر از ته دل بوده ضرب المثل ش که هنوز که هنوز است بر سر زبان ها جاریست....


برچسب: عاشقانه های یک دختر شیعه


  • یک دختر شیعه

می دانی جان دلم امروز بعد از ظهر که خودم تک و تنها بعد از یک روز خستگی آور خودم تک وتنها رفته بودم کافی شاپ و برای خودم موکا سفارش می دادم به چه فکر می کردم؟...


به این که عشق آدم ها را بزرگ می کند...

روحشان را قوی می کند...

عشق آدم ها را به خدا نزدیک تر می کند...

اصلا حدیث است که من عشق  و عف...مات شهیدا


می دانی امروز توی کتاب  شهید مطهری چه خواندم؟...

مضمونش این بود که ...

که عشق دو صورت دارد یکی عشق حیوانی که آدم ها را به پست ترین نقطه ی ممکن می رساند، عشقی که با شهوت همراه است...

یکی هم عشقی که آدم را به بلند ترین جای ممکن می رساند...

خواندم که این دومی وقتی به وجود می آید که آدمی با هوای نفسش بجنگد و نفسش را مهار کند ... که مثلا برای خاطر حضرت رب ، خودش را فدای عشقش و لذت های آنی ش نکند...

مثل من ...مثل تو... که این نفس اماره ی لعنتی را درجا کشتیمش... و مثل باقی آدم های روی کره ی زمین ...مثل خیلی های دیگه دست  در دست هم نگرفتیم و عاشقانه زیر باران قدم نزدیم...

مثل ما که این چیز ها برایمان  فقط محدود به عکس ها و فیلم ها و رمان ها بود ...

می دانی عزیزم تو با تمام پسر هایی که می شناختم فرق داری ... یک فرق اساسی ...آن هم این که تو را هیچ کس نمی فهمد...

تو مثل بعضی پسر ها ،یواشکی زن های عریان اینستاگرام را چک نمی کنی...

تو  با احساسات دختر ها بازی نمی کنی...

تو داشته هایت را با نداشتن های نداشته های روی زمین تقسیم می کنی...

کتاب خواندن های تو مثل کتاب خواندن های من محدود به سبک خاصی نیست...

تو  وقتی روضه ی مادر را می شنوی از خود بی خود می شوی...

وقتی یکی دلش می گیرد تو را که می بیند دلش آرام می گیرد...

نه که شبیه دریا باشی، انگار خود دریا هستی،...عین دریا آرام و بی وسعت...

تو بوی یاس می دهی... وقتی ریش های مردانه ات را می گذاری بلند شود... ابهتت بیشتر می شود...وقتی فاطمیه می شود... چشم هایت را غم می گیرد از غم مادر...مثل من دیگر برایت نه رمقی می ماند نه جانی...

...

ولی امان از دل تنگی ...دل تنگی های بی پایانی که تمامی ندارد ... دل تنگی های لعنتی...می دانی عزیز جانم، تو  وقتی باشی گذر زمان حس نمی شود...دل تنگی های لعنتی ای که امروز بعد از ظهر بعد ازکار های دانشگاه  باید خودم ،خودم را مهمان می کردم و تمام مدت به صندلی خالی نبودن هایت فکر می کردم و به تو...

خیلی خنده دار است و البته درد آور  دختری چادر به سر آن هم توی کافی شاپ که همه زوج به زوج نشسته اند خودش ، خودش را مهمان کند و برای خودش موکا سفارش بدهد که فقط چند لحظه بتواند تو را فراموش کند...

فکر می کنم تو حتی از سلمان سارا عرفانی هم بزرگ تری...سلمان نظر بهش شده بود و عاشق شده بود، تو ندیده عاشق شدی، اگر به تو هم نظر می شد چه می شدی دیگر ؟...

نکند تاب نیاوری و بروی در دل معرکه و شهید شوی؟...


پ ن: متن بدون هیچ گونه مخاطب خاص!


برچسب: عاشقانه های یک دختر شیعه


  • یک دختر شیعه


لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.


جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،

بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...


لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.


جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،

دوسِت دارم...!

حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،

من از مشکی!


برچسپ:عاشقانه های یک دختر شیعه



  • یک دختر شیعه

کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ، 

یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، وزیر ، یک واکسی کنارِ خیابان

کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود ..

کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی ..

کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. آخ  ! 

کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات ..

کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی

کاش چادرت بودم ، نه .. کاش دستهایت بودم

کاش چشمهایت بودم ، کاش دلت بودم

نه .. کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری

کاش من تو بودم .. کاش تومن بودی ..

کاش ما یکی بودیم .. یک نفر دوتایی ...

...

...

روی ماه خداوند را ببوس


برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه


  • یک دختر شیعه

...

از این بالاتر درباره سلمان وارد شده است:

عشق و علاقه بهشت به سلمان بیشتر از عشق وعلاقه سلمان به بهشت است.

سلمان! و ما ادراک ما سلمان..))

گفتم به این راحتی نمی شود تو را شناخت! فکر نکنم تفاوت زیادی بین آن سلمان و تو باشد. با شناخت نصفه و نیمه ای که من از تو دارم، همان بهشت باید به دنبالت بدود سلمان!

کتاب را ورق می زنم چشمم میفتد به عبارت (راه برخوداری از رحمت ویژه). کنجکاو می شوم و متن را می خوانم:

هر چند رحمت ویژه اهل بیت عام است و همچون سیل سرازیر شده تشنگان مسیر را سیراب می کند....

...

مهم این است که بتوانیم شخصیت معنوی معصوم را ببینیم تا معصوم ما را ببیند؛ نیز مهم آن است که بتوانیم خود را در مسیل رحمت معصوم قرار دهیم تا تلالو عطوفت و مهر او ما را فرا گیرد.))

کنار این پاراگراف در حاشیه کتاب خیلی ریز چیزی با مداد نوشته شده. کتاب را بلند می کنم و مقابل صورت می گیرم. انگار عمدا ریز نوشته شده. سعی می کنم بخوانمش: ((حالا چطور می شود شخصیت معنوی شما را دید آقا؟ ))

خط سلمان است.

مثل وقت هایی که پای تخته می نوشت؛ بدون اینکه تلاش کند قشنگ بنویسد، همیشه خیلی مرتب  و منظم، نسخ می نوشت. نمی دانم، شاید تلاش هایم را قبلا کرده بود و مثلا کلاس خطی چیزی رفته بود، اما پای تخته طوری می نوشت که انگار مادر زادی دستخطش همین طور بوده است.

باز نوشته اش را می خوانم. بی اختیار لبخند تلخی روی لبم می نشیند.

در سر سلمان چه می گذرد؟!

پنج شنبه فیروزه ای


برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه



  • یک دختر شیعه

بازوی چپم را از زیر چادر ماساژ می دهم. از وقتی شروع کرده ام به نوشتن، یکسره تیر می کشد.

همان روز های اول، سلمان خواسته بود که با هم رابطه نداشته باشیم.نه با پیامک نه با ایمیل و نه هر جور دیگری که این رابطه را به دوستی بدل کند. می گفت نمی خواهد رابطه مان زخمی شود. دقیقا از واژه ((زخمی))استفاده می کرد. می گفت نمی خواهد مقدمه یک زندگی آسمانی و ابدی را با این کارها، جوری رقم بزنیم که بعد ها از به یاد آوردنش خجالت بکشیم. می گفت این نوع روابط، ممکن است ما را در مسیرمان، چند سال یا حتی  چند صد سال عقب بیندازد. در مسیرمان به سمت ((فی مقعد صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر))!

واقعا هم هدف بزرگی است.

عند ملیک مقتدر!

معلوم است برای رسیدن به چنین جایی، باید قدم های بزرگ برداشت. باید خیلی کارها نکرو. خیلی جاها نرفت. خیلی چیز ها را گوش نکرد. به این راحتی ها کسی را عند ملیک مقتدر جای نمیدهند...

کتاب پنج شنبه ی فیروزه ای.


برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه



  • یک دختر شیعه

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

 

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم 

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

 

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم  

 این عکسو خیییلی دوست دارم

برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه

  • یک دختر شیعه