حرف دل

 

حرفِ دل بیشتریامون...

دریافت

    • یک دختر شیعه
    • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹
    • ۰۹:۰۲

    کنایه...

    می‌دانید آقای امام حسین، ما عادت نداریم به شنیدن روضه های باز، می‌دانید آقای امام حسین، روضه های مکشوف و مقتل برای قلب کوچک ما زیادی سنگینی می‌کند...

    ما هر سال پیش استادمان که خانم بود، خانم ها دور هم جمع می‌شدیم... استاد برایمان می‌خواند، نه نمی‌خواند فقط اشاره می‌کرد...ما میزدیم به سرو وصورتمان سرمان ، داد می‌زدیم، فریاد می‌زدیم...

    می‌دانید آقای امام حسین، آخرش همه یک صدا سینه میزدیم...

    اما امسال که از هیئتمان محروم شدیم، مجبور بودیم برویم هیئت های دیگر...می‌رفتیم با یار و مامان  هر شب هیئت امیر کرمانشاهی... خیلی خوب بود، خیلی...

    ولی حالا چیزی درست مثل یک بغض توی گلویمان سنگینی می‌کند ، مثل این که غم این مصیبت برای ما زیادی بزرگ بوده باشد...مثل این که تحمل این حجم از مقتلی خوانی را نداشته باشیم...

    مثل این که زبان حال ما زبان کنایه‌ست...

    تازه شنیدن کی بود مانند دیدن؟...

     

     

     

     

    • یک دختر شیعه
    • دوشنبه ۱۰ شهریور ۹۹
    • ۰۰:۵۴

    آواره

    امسال محرم  خیلی غریب  و آواره شدیم، نه؟...

    مثل نوکری که اربابش از خونه‌ش بیرونش کرده...

    خوب یا  بدیم به پات نوشته شدیم ارباب جان...

     

    • یک دختر شیعه
    • يكشنبه ۲ شهریور ۹۹
    • ۲۳:۲۱

    ادب حضور

    تو گویی من تا همین دیروز معنی‌ش را نمی‌فهمیدم، نمی‌فهمیدم چون نه این که سوادش را نداشته باشم، نه، نه این که نخوانده باشم‌ش نه، نمی‌فهمیدم چون ادبش را نداشتم که بفهممش، چون قیاس پاکان را از خود مگیر، گرچه در نوشتن یکسان باشید شیر شیر..
    آ شیخ جعفر مجتهدی که معرف حضورتان هست، شخص بزرگشان فرموده بودند: هر کس که نام اقا امام حسین را بشنود از میزان انقلاب خاطری‌که پیدا می‌کند پایه ایمانش را می‌توان فهمید، نام اقا امام حسین محک ایمان است...
    اوایل بود چند سال پیش کودک بودم، وقتی نام امام حسین را می‌شنید بلند بلند گریه ‌می‌کرد،
    بعد شدم نوجوان هر وقت نام حضرت را می‌برد، هر بار که نام حسین(ع) را بر زبان مبارک می‌آورد سخت‌ش بود، همیشه بین حُ و سِین فاصله می‌نداخت که آب دهانش را قورت بدهد بعد با سوز می‌خواند امیری حسین و نعم الامیر،...
    الان چند سالی می‌شود که دیگر نمی‌تواند بگوید حسین، فقط می‌گوید ارباب...ارباب...وسط روضه از حال می‌رود...غش می‌کند، کالبد تهی می‌کند باز جان می‌گیرد، روضه ی باز نمیتواند بخواند، نمیتواند گوش بدهد، اصلا شب اول محرم که می‌شود تا ته صَفَر یک ریز اشک می‌ریزد....
    شنیده بودم که چندین عاشورا آمبولانس خبر کرده بودند برای خاطر این که بهوش نیامده...
    خواهرش می‌گفت کربلا که اصلا نمی‌توانسته پا در حرم ارباب بگذارد فقط بیشتر حرم علمدار...
    مثلا می‌خواهد روضه بخواند، فقط‌کنایه می‌گوید...
    حالا من می‌فهمم نه این ‌که بفهمم، که هیچ نمی‌فهمم ولی شاید بدانم که بعضی ها عجیب بزرگ می‌شوند با نوکری این آقا....
    ترانه ای که دل میبره...
    صدای یا حسین... 

    • یک دختر شیعه
    • پنجشنبه ۳۰ مرداد ۹۹
    • ۰۲:۰۵

    عادت

    چند وقت است که دارم به این فکر می‌کنم ریشه ی خیلی از مشکلات از کجا شروع می‌شود؟...

    چپ می‌ورم فکر می‌کنم، راست می‌روم فکر می‌کنم، میخواهم بخوابم فکر می‌کنم، میخواهم مطالعه کنم فکر می‌کنم...

    آن‌قدر که همین فکر کردن جزئی از وجودم شده است. به این نتیجه رسیدم مشکلات دقیقا از همان جایی شروع می‌شود، یا بهتر بگویم از کلمه ای شروع می‌شود به اسم((عادت))یا شاید هم ((عادت کردن))

    چند وقت پیش ها  کتاب ارتداد را که می‌خواندم این  تیکه اش برایم جالب بود:

    ((_می‌پرسم : لشکر عادت کنندگان؟

    _خدا انسان را طوری آفریده که زود عادت می‌کند و آن‌گاه که روزگار درازی بر او گذشت سخت‌دل می‌شود و آنچه را در پی آن بوده فراموش می‌کند.))

    و خوب من هر جور که فکرم را سر و ته می‌کنم می‌رسم به همین...

    فی‌المثل اول‌ین بار که خبری   می‌شنویم در رابطه با فلان منطقه در دنیا که روی سر کودکانشان بمباران می‌کنند، آه و ناله سر می‌دهیم، بعد  پر می‌شویم از خشم و بعد دعا، اما تا چه مدت؟ نمی‌‌دانم شاید یک ماه شاید هم دو ماه و بعد از یک سال بیخیال می‌شویم، اصلا یادمان می‌رود، به ما چه که دارد در کجا و در فلان منطقه چه می‌گذرد.

    یا مثلا اول‌ش که خبر مرگ یک جوان را می‌شنویم چند روز در شوک هستیم و یک چراغ هشدار می‌شود برایمان که شاید نفر بعدی ما باشیم، سعی در اصلاح اعمالمان داریم، اما خانه پرش تا یک ماه است، بعد همان آدم قبلی می‌شویم و به اصطلاح عادت می‌کنیم . و هزاران هزار اتفاق دیگر...

     

    راستش می‌ترسم از چیز هایی که نباید بهشان عادت کنیم ولی داریم عادت می‌کنیم...

    عادت داریم می‌کنیم به دست و پا زدن یک عده در فقر، به مظلوم بودن بزرگان، به از بین رفتن حرمت پدر و مادر ها، به بی غیرتی و بی حیایی، به این که به درد های مردم داریم عادت می‌کنیم ، به مدرک های تقلبی، اختلاص های ناجوان مردانه، حق و نا حق خوری، به عادت کردن به همین موبایل ها، به صله رحم های اینترنتی...

    اما یک ترسی این روز ها بد جوری دارد می‌ترسانتم ... و حسابی دارد اذیتم می‌کند...و ترسش بغض شده در گلویم...

    من می‌ترسم...می‌ترسم...می‌ترسم عادت کنیم به محرم های بدون بیرق و پرچم آقا....به نبودن روضه های اباعبدالله...به نوکری نکردن برای ارباب...به خاموش بودن چراغ های تکیه های ارباب...

    می‌ترسم...

    خیلی ترسناک‌ست، نه؟...

    به قول سید رضا نریمانی...

    آرزومی تو، یا حسین آبرومی تو 
    بی تو غم دارم یاحسین تورو کم دارم..

    ...

    حسین...پدرم بود دعاش نوکرت باشم...

    حسین ...گفته با گریه هاش نوکرت باشم...

     

     

  • نظرات [ ۵ ]
    • یک دختر شیعه
    • يكشنبه ۱۲ مرداد ۹۹
    • ۲۲:۴۵

    خصوصی.

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • یک دختر شیعه
    • شنبه ۷ تیر ۹۹
    • ۰۰:۰۶

    دکتر...

    پسرخاله ی بابا رئیس یکی از بزرگ ترین بیمارستان های مشهد است.
    آقای دکتر از رفیق های قدیمی خانوادگی مان است، از همان هایی که یک روز در میان با هم قرار می‌گذاشتیم تا با گروه کوه نوردی فلان، نیم ساعت قبل از طلوع خورشید برویم کوهنوردی تا ساعت های ۷ حدودا که ما هم به مدرسه یمان برسیم، البته ما بچه ها بیشتر روز های تعطیلی می‌رفتیم.
    من و دخترِ دکتر رفیق جون جونی بودیم، از همان هایی که جانمان برای هم در می‌رفت، برای همین من زیاد خانه‌یشان می‌رفتم، می‌رفتم تا خود شب هم خانه نمیادم. از همان اوایل که دکتر، فقط دکتر خالی بود و آن موقع‌ها رئیس بیمارستان نبود، آدم قشنگی بود به نظرم‌. یک میز کوچکی داشت، از همان هایی که طلبه ها برای درس خواندن از آن استفاده می‌کنند، گوشه ی اتاقش حوالی گل و گیاهان خانگی و یک کتابخانه ای بزرگ و وسیع.
    اتاق دخترش زهرا هم همین‌طور، طوری که هر دفعه برمی‌گشتم از خانه‌یشان، یک کوله باری از کتاب هایش را با خودم می‌بردم.
    اما چه چیزی برایم دکتر را قشنگ جلوه می‌داد؟ سبک زندگی‌اش بود، نمی‌دانم کسی متوجه می‌شد یا نه، ولی من خوب می‌فهمیدم دکتر جنگ سختی را با خودش‌ با خواسته هایش با... در پیش گرفته است.
    این را از کجا فهمیدم؟
    از آن جا که دکتر مثل باقی دکترها نبود، دکتر روز به روز ثروتمندتر می‌شد، ولی نه مثل باقی دکتر ها دیسیپلینش بیشتر می‌شد نه ماشینش عوض می‌شد نه خانه‌اش عوض می‌شد، نه سبک زندگی‌ش، نه طرز بیانش، نه نگاهش، در عوض خانه‌اش همان خانه ای بود که قبلا بود، همان خانه‌ی معمولی متوسط‌ش در منطقه ای متوسط از شهر.
    دکتر ماشین‌ش قدیمی می‌شد، کهنه می‌شد، ولی وقتی می‌خواست عوض‌کند و کلافه اش کرده بود همان ال نود را می‌خرید فقط یکم نو ترش را.
    دکتر یاد گرفته بود درس ساده زیستی را، گذشتن از تن و جان را.
    یادم است در آن بحبوحه ی جنگ یمن که کشتی نجات از طرف ایران فرستاده شده بود یکی از افراد حاضر در آن کشتی دکتر بود، که حتی معلوم نبود آن کشتی برگرد.
    یا حتی تر این اواخر فهمیده ‌ام در جنگ سوریه در بیمارستان صحرایی سوریه هم مشغول خدمت بوده است.
    بعد برایمان هر یک شنبه در همان خانه ی کوچک و پر از صفایشان کلاس نهج البلاغه می‌گذاشت برای دل دادگان به حضرت حیدر.
    یا هرکس مشکلی برایش ایجاد می‌شد، دکتر سریع پیش‌قدم می‌شد برای کمک کردن.
    یادم است وقتی خواهرش می‌گفت رفتم پیشش و گفتم یک کاری برایم جور کن در بیمارستان، با مهربانی گفته خواهر تو هم مثل بقیه باید نوبت باشی.
    من این روز ها عجیب دارم به بعضی آدم ها فکر می‌کنم، بعضی آدم ها برای چه زاده شده‌اند؟
    برای خدمت؟فقط و فقط برای خدمت؟
    پس‌کی خودشان؟کی راحتی خودشان؟..
    می‌دانم که هرچرقدر دور دنیا را بگردم، مثل دکتر یا نمی‌توانم پیدا کنم یا اگر پیدا کنم به تعداد انگشتان دست شاید بتوانم پیدا کنم.
    این روزها زیاد فکر می‌کنم برای خواسته هایم، برای این چند وقتی که هزار تا سایت و قبل ترها بازارها را زیر و رو کرده بودم برای جهزیه‌ام، یابرای کمد لباس هایم که در حال انفجار است یا.. یا...
    به بهانه ی ماه خودش این شب ها دلم می‌خواهد یکم به خودم استراحت بدهم، دلم می‌خواهد چند صباحی به دور از دغدغه ی دنیا و برای هیچ و پوچ انقدر ندوم و نجنگم، راستی راستی چه شد که انقدر از خودمان دور شدیم و درگیر دنیا ومقام و لذت های آنی شدیم؟...
    این روزها زیاد فکر می‌کنم به این که جدی جدی بعضی آدم ها واقعا به تعیبر امیرالمومنین کیس(زیرک) هستند که خیلی منصب و جاه و مقام و شغل چند صباح زندگی دنیایشان را جدی نمی‌گیرند، خیلی دنبال گردو بازی های دنیا نیستند...
    ته ته‌ش کوچ کردن است...
    به قول آن تیکه ی قشنگ ابو حمزه ی ثمالی؛
    سَیِّدِی أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیَا مِنْ قَلْبِی وَ اجْمَعْ بَیْنِی...
    یعنی فقط من و خودت یا رب...

    • یک دختر شیعه
    • شنبه ۶ ارديبهشت ۹۹
    • ۰۱:۲۲

    هربت الیک...

    دو روز دیگر یازده فرودین تولد یار هست و من هنوز هیچ کار نکردم و نخواهم کرد از چند ماه پیش می‌گفتم برای تولدش کافی شاپ هماهنگ می‌کنم، بعد با خودم می‌نشستم هی به این فکر می‌کردم شوگر پاتوق همیشگیمان را بگیرم که نزدیک خانه‌یمان هست، یا حسپرسو را بگیرم که یار خیلی از فضایش خوشش میاد، یا.. بعد گفتم برایش می‌روم با وسواس ی کادویی میخرم...اما الان دقیقا الان من نه می‌توانم برایش کافی شاپ هماهنگ کنم نه می‌توانم بروم بیرون برایش کادو بخرم، از طرفی هم از این واهمه دارم هزینه ی  تا حدودی زیاد می‌خواهم بکنم اینترنتی ریسکش‌ زیاد باشد...بعدش با خودم گفتم بهش می‌گویم یک کادو طلبت برایش یک کیک مریم پز درست می‌کنم، اما باز یادم آمد که عه خامه ی قنادی مان هم تمام شده و حتی به اندازه ی یک خامه گرفتن هم نمیتوانم بروم بیرون...گفتم کیک بدون خامه باشد اصلا زمین به اسمان که نمی‌آید...بعد دیدم عه شمع هم ندارم، گفتم ولش کن فدای سرت مهم نیت است،اما الان دو سه هفته است یار هفته ای یک ساعت یا نهایت دو ساعت می‌آید خانه‌یمان و زود سک سک می‌کند و می‌رود، بهش که می‌گویم بیشتر بمان می‌گوید سادات جان من زیاد در معرض خطرم رفتوآمد دارم نمی‌توانم،برای خودت خطر دارد،حتی می‌گوید تولد برایم تدارک نبین چون من اصلا شاید نیامدم، شاید هم یک نیم ساعت امدم و زود رفتم که فقط ببینمت...

    جدی جدی خنده‌ام می‌گیرد من و یار شنبه ها حرم می‌رفتیم معمولا. بعد اول هفته‌یمان با هم یک قرار می‌گذاشتیم تا ببینیم برای خودمان چه می‌توانیم بکنیم، برای آن بُعد دیگرمان، روحمان،  از قرار های کوچک مثلا شب ها حتما با وضو بخوابیم، اگر یکی حواسش نبود نا خواسته خواست غیبت کند ان یکی سریع بهش تذکر بدهدو...قرار گذاشته بودیم هر هفته شنبه هایمان ترک نشود، اما الان؟...الان دیر به دیر می‌رویم حرم، بعد هم وقتی با ماشین جلوی در می‌وریم آن‌قدر گریه ‌می‌کنبم که دل و دماغ حرف زدن هم با هم نداریم، بعدش هم یار می‌گوید که زود برویم دلم بیشتر از این می‌ترکد خانم...

    یا مثلا قرارمان این بود ماهی یک بار حتما با هم برویم کتاب فروشی و سعی کنیم کتاب های همان ماه را در همان ماه حتما بخوانیم...اما الان...

    یا این که چهارشنبه ها اصلا تنبلی‌نکینم و قرار چهارشنبه هایمان تفسیر های استاد محمد علی

    انصاری عشق را ترک نکنیم، و هر چهارشنبه حتما ملزم شویم به رفتن، اما الان ...

    یا مثلا با مامان  چقدر درگیر خرید جهیزیه بودیم، که برای تابستان عجله ای و تند تند نباشد، اما الان شوهر خواهر یار بر اثر سرطان فوت کردند و اصلا معلوم نیست حتی اگر کرونا هم برود عروسی ما تابستان باشد یا نباشد...

    یا مثلا قرار گذاشته بودیم اردیبهشت حتما حتما برویم یا کیش یا شمال...اما الان...

    چند روز پیش چشمم به این حکمت۲۵۰ نهج البلاغه خورد، که مولا علی فرمودند : من خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميمها و برهم خوردن اراده ها و خواسته ها شناختم ....

    مدت هاست این حکمت ذهنم را درگیر کرده و می‌دانم همه ی کار هایم را چقدر قشنگ ریخته بهم و می‌فهمم تصمیم هایی که من می‌گیرم و فکر میکنم این خودم هستم که دارم برای زندگی‌ام تصمیم می‌گیرم، برای کار هایم، یکی دیگر، یکی که ضربان قلب‌م را آن به آن دارد می‌زند، دارد برایم تصمیم می‌گیرد، حتی شاید تصمیم‌ش‌این باشدکه دیگر حتی ضربان قلبم نزند...

    احساس می‌کنم گاهی تلنگر برایم لازم است، گاهی زیادی درگیر دنیا می‌شوم، گاهی زیادی دور می‌شوم ازش...

    احساس می‌کنم این فراز مناجات شعبانیه حال این روز های من را می‌گوید، فقد هربت الیک، من از خودم به سوی تو فرار کردم.....

    بعد حال این روز های من را توصیف می‌کند...الهی وقد افنیت...

     

    خدايا! عمرم را در رنج غفلت از تو تباه ساختم،جواني‏ام را در سرمستي دوري از تو هدر دادم،...

    بعد می‌بینم عه چه قشنگ من را توصیف می‌کند، وقتی می‌گوید جوانیم را دارم هدر میهم..

    و بعدِ بعد ترش‌ دلم می‌خواهد ساعت ها گریه کنم و داد بزنم بگویم خدا خدا خدا من از تو یک چیز‌ می‌خواهم و آن هم فقط و فقط همین یک عبارت را،  الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...که دیگر شانه های من تحمل تکیه کردن به بنده هایت را ندارد، که دیگر این دنیا تنگ شده است، که خسته شدم از دل بستن به هرچه که غیر تو را برایم تداعی‌کند، که من دوست دارم پرت شوم درست در بغل‌خودت...ان که تو را دارد چه ندارد...

     

  • نظرات [ ۴ ]
    • یک دختر شیعه
    • شنبه ۹ فروردين ۹۹
    • ۰۵:۳۰

    از دور...

    سال ها بود توی گوشمان هی زمزمه می‌کردند غریب الغربا...هیچ وقت نمی‌فهمیدم یعنی چه...می‌گفتم امام  رئوفم شما که این همه زائر و عاشق و مخلص دارید آقا؟...شما دیگر چرا غریب الغربا هستید؟...

    امروز صبح که لحظه ی سال تحویل داشتم تلوزیون را می‌دیدم و زیر لب دعا را زمزمه می‌کردم

    ..یک هویی بغض جمع شده در گلویم فوران کرد و به سمت اتاقم کشاندم و ...

    بعد از ظهر به همسفر  می‌گویم همسفر بریم حرم؟...میگوید آره خانوم بریم فقط الان باید بریم شب زیاد خوب نیست.

    آخه چرا؟

    می‌گوید آخه شب ها به خاطر خلوت بودن زیاد خفت گیری میکنند...

    . تمام دل خوشی ام این بود که وقتی بمیرم حداقل یک دور توی حرم طواف می‌کنم  و بعد جسمم را به خاک می‌سپارند....

    اما امروز با خودم گفتم آقا اگر بمیرم ؟ و حرمتان اخرین دیدارم نباشد؟

    من و یار جلوی حرم! یار امین الله میخواند، من غروب جمعه، شهادت پدر امام رئوفم، پشت درهای بسته ...اشک می‌شوم...بغض می‌شوم...دریا می‌شوم...

    شرح غم مانده در گلو..

     

     

    • یک دختر شیعه
    • شنبه ۲ فروردين ۹۹
    • ۰۲:۵۱

    مضطر

    میگه دلم خیلی گرفته...

    میگم طبیعیه  دلا همه الان گرفته...

    میگه اخه بد جوری گرفته، بدجوری ها، از اونایی که هیچ جوره باز نمیشه...

    میگم خوب بازم طبیعیه عزیزم، ما عادت کردیم به نبودنش بایدم دلمون بگیره، باید خسته باشیم، ما نخواستیمش، ما منتظرش نبودیمش...

    میگه من ولی بودم، همیشه دوست داشتم زودتر بیان...

    میگم نه این جوری فایده نداره، ببین تو ی وقت بچتو یا مامانتو گم میکنی ی وقتی هم ی لنگه جواربتو...وقتی جورابتو گم میکنی دوست داری پیدا بشه و منتظر پیداشدنشی  ولی خوب خیلی هم برات فرقی نداره...کم کم هم به نبودش عادت می‌کنی...

    ولی وقتی بچت یا مامانت گم بشه  ، همه جا دنبالش میگردی، همیشه هر لحظه هر جا منتظری ازش ی خبری بیاد، مثل دیوونه ها اصلا  آروم و قرار نداری...همیشه چشم انتظاری...

    اصلا معنی مضطر بودن میدونی یعنی چی؟

    ما اون جوری نشدیم...

    وگرنه دلامون ی طور دیگه ای بود،ی طور دیگه ای با دل گرفتگی های دنیا فرق داشت...

     

    • یک دختر شیعه
    • دوشنبه ۲۶ اسفند ۹۸
    • ۲۳:۵۸
    در این کشتی درآ،
    پا در رکاب ماست دریاها
    ...
    مترس از موج،
    'بسم الله مجراها و مُرساها'
    ..