دلنوشته های یک دختر شیعه

می دانی تا قبل از این که بروم کربلا ، دعا دعا می کردم، که ارباب برای یک بار هم شده  کنیزت را بخر، ارباب نگذار آرزو به دل بمانم، ارباب نگذار ناکام بمانم و بمیرم و حرمت را نبینم...

اشتباه کردم .... اشتباه کردم... 

به مائده قبل تر ها می گفتم این شعره که میگه بیچاره اون که حرم رو ندیده بیچاره تر اون که دید کربلا تو اشتباه میگه می دونی چرا چون اونی که رفته بالاخره ی بار کربلا رو دیده ولی اونی که کلا ندیده بیچاره تره...

می گفت فکر می کنی ... ولی من باور نمی کردم...

ولی الان می گویم بیچاره اون که حرم رو ندیده...بیچاره تر اون که دید کربلاتو...

کربلا دیدن آدم را بیچاره می کند...

هر شب جمعه ساعت به وقت دل تنگی ، دلت هوای حرم ارباب ت حسین را می کند...

هر شب جمعه دلت برای قبة الحسین پر می کشد.....

کربلا دیدن ادم را بیچاره  بیچاره ی بیچاره می کند ...

دیگر نمی گویی فقط یک بار بطلبم ارباب، می گویی ارباب هر سال بطلب.. 


...

یعنی می شود هر سال...یا دوباره ...





۰۰:۰۰

  • یک دختر شیعه

امروز از آن روز های خسته کننده ای بود که واقعا الان که روی تختم خوابیده ام حس می کنم هر لحظه ممکن است خوابم ببرد...

چهارشنبه ها هشت تاچهار کلاس دارم ، این وسط ده تا دوازهم خالی ست ، ولی برای این که هفت ترمه تمام کنیم البته به اختیار، دانشگاه این بین هم برایمان کلاس گذاشته است...

بچه های ترم بالایی می گویند اگر با واحد های خود دانگشاه بردارین هفت ترمه تمام می کنید...

بعدش شش صبح از خواب بلند شوی ، بابای جانت تا ایستگاه مترو جای خونتون برساندت...بعد طالقانی سوار مترو شوی و جای دانگشاه پیاده شوی وکلی پیاده روی ،هشت صبح منطق داشته باشی فاجعه ایست بس عظیم ...در حالت عادی منطق فاجعست چه برسد که هشت صبح باشد...

امروز سر کلاس تاریخ ادیان استاد می گفت : خونه یمان قبل تر ها قیطریه بوده است و .... از این صوحبتا ، ولی با وجود 15سال اومدن مشهد دلم برای تهران تنگ می شود...

هرچند کلاسش را با چشم های باز می خوابیم ولی استاد خوش اخلاقش کلاسش را قابل تحمل کرده است...

قرارا است به تیم نشریه ی دانشگاه هم اضافه بشوم دیگر نمی دانم ساعت هایم برای خودم است یا نه؟...

در حالت عادی بیست و هشت ساعت دانگشاه هستم...

یک ساعت کامل از دانشگاه تا خونه راه است ...وقتی می رسم خونه فقط وفقط اول باید یک ساعت بخوابم...

ولی امروز با بابا وقت چشم پزشکی داشتیم و با این حجم از خواب الودگی مجبور بودم برم چشم پزشکی ....

وقتی توی نوبت بودیم سرم را یک لحظه گزاشتم روی شونه های بابا تا فقط چشم هایم کمی استراحت کند ولی وقتی به خودم آومدم دیدم آن قدر خوابم میامده است که ده دقیقه روی شونه هایش خوابیده ام...

هر موقع می خواهم فرم عینکم را عوض کنم قبلش بابا می برتم دکتر که شماره ی چشم هایم اگر بیشتر شده است ،شیشه اش را هم عوض کند،

از دوم دبیرستان که عینکی شدم تا به امروز بیست و پنج صدم شماره ی چشم هایم بالاتر رفته است،برای همین دکتر گفت شماره ی چشمات فعلا که زیر دو و تا بیست چارسالگی اگر بالاتر نره نمی تونی عمل کنی!

...

توی مغازه ی عینک فروشی نمی دانم چرا از بین آن همه عینک، بابا گفت فقط این بهت میاد!همیشه عینک نمی زنم،یعنی در واقع بیشتر مواقع نمی زنم!فقط برای جاهای خاص می زنم مثل کلاس هایم،و ...

شب وقتی رسیدم خونه رمقی نمانده بود برایم ...حتی همین الان که دارم همین پست را می نویسم!

دارم به این فکر می کنم که چه دین بکری داریم، مثلا این که اسلام بار دوش تامین معاش را از روی دوش خانم های برداشته است، حکمتش همین است، همین که خانم ها واقعا توان جسمی شان مثل آقایون نیست...

همین که با خیال راحت اگر مادر شدند دیگر دغدغه ی تامین معاش را نداشته باشند وبا  خیال راحت و ذهن آرام ترییت کنند...

و بعد و بعد تر وقتی خانم ها با کارهای سنگین خودشان خسته می کنند دیگر انرژی برای خودشان که هیچ برای خانواده هم ..ندارند...

هر چند ماه مان خودم شاغل است، ولی من می فهمم خستگی را در ماه مانم وقتی از سرکار بر می گردد..و کارش خیلی سنگین نیست...و با عشق و علاقه می رود سر کار...یا مثلا خودم که اسمم جوان است و تنها سر کلاس می روم... ...

الحمدالله رب العالمین


  • یک دختر شیعه
میدون بهارستان خیلی دوره از خونه ی مائدشون... ولی به خونه ی آقاجون اینا خیلی نزدکیه ... آقاجون با اینکه یکی از ثروت مندای زمان خودشون بوده ولی خونشون تو پامنار بوده...ی خونه ی قدیمی خیلی خیلی بزرگ ....خونه ای که از یک سرهنگ کل شو خریده  بودن ...

یعنی نزدیک بودن الان دیگه نیستن ..کلا تهرون نیستن...
بعد از مرگ آقاجون و گرفتن خونشون توسط میراث فرهنگی اومدن مشهد...
هنوزم که هنوز هست هر موقع با ماه مان می ریم بازار بزرگ ماه مان دلش می گیرد ....
وقتی از محله شان رد می شویم...
با مائده و... که رفته بودیم بازار...رد که می شدیم گفت :عه عه مریم این جا شعبه ی دانشگاهتون تهرونشه ها ...
دانشگاهی که کلی براش زحمت کشیدی....کلی درس خوندی که قبول بشی...کلی دعا دعا کردی...
دانشگاهی که ی زمانی خیلی بهش رغبت نداشتی ولی یهویی عاشقش شدی...
عاشق محیطش ... عاشق سطح درسیش که از فردوسی صد برابر بالاتره و علامه ای که عاشقش بودی...
دانشگاهی که عاشق استاد هایش بودی مخصوصا استاد انصاری نویسنده ی کتاب گلبانگ رهایی ،شکر و شکایت...هزار تا کتاب تفسیر دیگه...
 ...
 میگمم: مائده می دونی  ی چیز دیگه ایو؟این دانشگاه شهید پرور ه ...

دانشگاه شهیدی که سلمان خانم عرفانی وصفش کرده بودم...
...
....
سلمانی که برای حضرت رب با تمام وجود خودش را خالصانه تقدیم حضرت رب می کند...
همشو البته به مائده نگفتم ..

....
این دفعه که با بابا رفتیم تهرون از بابا و از  آقا ی داماد قول گرفتم  که یک شب ببرنم امام زاده چیذر ،آقای داماد قول دادن من حتما میبرمت خیلی دور نیست...
ولی خوب هیچ کدومشون نبردن...
ولی باید می رفتم...باید می رفتم...
می دانی بعضی شهدا مسیر زندگیت را عوض می کنند... به فکر می برنت که چطور مثلا کسی در بیست سالگی هایش شهید می شود...
تو همچنان در قید و بند فلان عکس برای اینستاگرام و فلان روسری حریر هستی که از فلان مغازه بخریش...
بعضی شهدا به گردنت حق دارند...
بعضی شهدا سر مزارشان آرامت می کند...
...
....
بعضی وقت ها باید بروی شهید بشوی....
گاهی اوقات هم باید بمانی و شهید بشوی...در این دنیای لعنتی ای که جز خستگی و ...هیچ ندارد باید بمانی و شهید بشوی...
باید بمانی و با مهربانیت مهربانی را یاد بدهی... باید بمانی و صبر را یاد بدهی...باید بمانی و اشک ریختن برای چیز های فراتر از دنیا را یاد بدهی...باید بمانی و دادن مما تحبون را یاد بدهی...باید بمانی برای این که مایه ی آرامش باشی..برای این که بعضی ها به وجودت نیاز دارند، به آرامشت ...باید بمانی و پیر شوی...

باید بمانی و شهید بشوی...
می دانی دختر ها بیشتر از نوع دومش شهید می شوند...
پسر ها بیشتر از نوع اولش...
مگر نه اینکه حضرت زینب ماند و شهید شد؟...


ولی  ماجرای حضرت مادر فرق دارد، ...
مادر که تا هجده سالگی برای شهید شدن از نوع اولیش انتخاب شده بود  ، دست روزگار به یکباره از نوع اول و مردانه اش شهیدش کرد،..
شاید همین است که شنیدن روضه ی مادر را سخت کرده است
...
...
...
 
  • یک دختر شیعه
آن قدر سرم شلوغ شده است ، آن قدر کلاس دارم، که حتی فرصت این که سرم را بخارانم هم ندارم....
قبل تر ها هر موقع اراده  می کردم می توانستم بروم حرم ...و فرصت های خالی ام خیلی خیلی بیشتر بود ...ولی الان به جز پنج شنبه ها و جمعه ها فرصت خالی ه دیگری ندارم...
یا حتی شب ها اگر دیر تر می خوابیدم استرس این را نداشتم که باید ساعت 6:30از خواب پا می شدم برای دانشگاه، ولی الان هر شب باید زود زود بخوابم تا صبح با خیال راحت بلند شوم..
امروز بعد از مدت ها رفتم حرم ...
سر راه  باید می رفتم لوازم التحریر هم برای شروع ترم جدید می گرفتم، البته نه این که از این دختر های سوسول باشم که هر ترم بروم و برای شروع ترم جدید کلی لوازم التحریر بگیرم، نه ... واقعا احتیاج داشتم ...البته دوستان جان می گن یکم سوسولی توی خونت وجود دارد...
بعدش که تو اتوبوس نشسته بودم و کتاب می خواندم ، یک خانم مسن بغل دستم نشسته بود و گفت : دخترم وقتی اتوبوس داره حرکت می کنه چشمات ضعیف می شه کتاب نخون،  بهش لبخند زدم ...کتاب را گذاشتم توی کیفم برای این که دلش نشکند و حس نکند با دیوار حرف زده است...
بعدش رفتم حرم...
یک راست انقلاب ..همه ی فرش هارا جمع کرده بودند به خاطر باران کمی که باریده بود...
برای همین رفتم گوشه یکی از غرفه ها ی صحن انقلاب یا اتاقک یا هرچیز دیگری که اسمش هست نشستم...
اصلا تصورش را نمیشه کرد .... که چه قدر دلم برای حرم تنگ شده بود...
چادرم را کشیده بودم جلوی صورتم و سرم را گذاشتم  روی زانو هایم و ...توی حال و هوای خودم بودم وقتی سرم را بلند کردم دیدم یک اتفاق قشنگ افتاده است...در حالیکه خورشید جان می تابد ،باران جان شروع کرده است به باریدن...انگار بهشت شده است...آن قدر که حیفم اومده بود  عکس نگیرم برای استوری جان...
هر چه قدر هم هوا تنفس می کردم باز کم بود...

...
.....
الانم که داشتم فیلم های کربلا یم را می دیدم ... دلم عجیب هوای بین الحرمین را کرده است...
به قول سیما مریم بار اول که می ری انگار خوابی، بعدش که میای کربلا را که توی تلوزیون می بینی باورت نمیشه این جا بودی با خودت میگی من این جا بودم واقعا...
هنوز ترم جدید شروع نشده شنبه امتحان داریم شش درس اینو کجای دلم بزارم؟!...
مگه مدرست اصن؟: |


  • یک دختر شیعه

یادتان هست؟...

بچگی هایتان.؟...

7سالگی مثلا...روز های پر از شور و شوق مدرسه ...مگر می شود کسی روز  اول مدرسه اش یادش نیاید...

یادتان هست...

شدیم کلاس دومی... و برای اولی ها قیافه میامیدم که ما از شما یک سال بزرگ تریم...

...

چشم روی هم گذاشتیم شدیم راهنمایی ... یکهویی از دنیای بچگی پرت شدیم در دنیای نو جوانی...دنیایی بود برای خودش...عاشق هنر پیشه ها و جو گیری ها ...

دنیای دبیرستان هم که دنیای دیگری بود برای خودش ...مخصوصا سال کنکور که به نظرم در عین حال که سخت ترین سال تحصیلی ست بهترین سال عمرست...

...

یادتان هست آن موقع ها کسانی را داشتیم و الان دیگر نداریم...؟..

چه دوستانی... 

آن موقع ها چه قدر دعا دعا می کردیم دوران مدرسه تمام شود و راحت شویم...

چه قدر دوست داشتیم زود بزرگ شویم...

 

چه روز هایی بود آن روز ها...

چه روز هایی که گذشت ... یک روز بد ،،یک روز خوب، یک روز سر حال ،یک روز گریان،  ...

چه افرادی بین مان بودند و الان زیر خروار ها خاک هستند... و از بین مان رفتند...

چه دوستان جوانی که کسی حتی فکرش را نمی کرد به این زودی ها بمیرند...

می دانی... غم ناکی ش کجاست؟...

این که عمرمان مثل باد دارد می گذرد و ما همچنان دغدغه ی این را داریم که برای مهمونی یک ماه بعد چه بپوشیم که چشم همه را در بیاوریم و همه در کفش بمانند...

عمرمان مثل باد دارد می گذرد و انقدر درگیر سرگرمی های دنیا شدیم که داریم ... از اصلش فراموش می کنیم...آن قدر ...عمرمان میگذرد و یک خط کتاب نخواندیم...که ببینیم دنیای اطرافمان چه خبر است؟..

 عمرمان دارد می گذرد و  تا چهل سالگی فقط بیست  سال مانده است...چهل سالگی ای که ...

عمرمان دارد می گذرد و هنوز نمی دانیم از زندکی چه می خواهیم...؟و برای چه زندگی می کنیم... بدون هدف..

 خواستم بگویم ...عمرمان می گذرد ... 

سال های سال اگر نوکری این خاندان را کردیم و کسی ندید ..حضرت رب که دید...

اگر می توانستیم داد بزنیم سر کسی که سرمان داد می زند و نزدیم و کسی نفهمید که چه دردی کشیدیم از درون ولی حضرت رب که فهمید...

...

اگر در اوج خستگی و بی حوصلگی  کار ماه مان را انجام دادیم ، کسی نفهمید حتی خود ماه مان ، ولی حضرت رب که فهمید...

...

اگر شب ها برای حضرتش گریه کردیم و کسی نفهمید و حضرت رب...

اگر ترک گناه برایمان سخت بود و لی ترکش کردیم ... کسی سختیش را نفهمید ولی حضرت رب که فهمید...

اگر بعضی شب  ها بالشت مان خیس می شد و هیج کس نفهمید در دلمان چه خبر است...هیچ کس ندید ولی حضرت رب که دید...

اگر برایش از خیلی از آرزو ها و خواسته هایمان گذشتیم ...حضرت رب که فهمید

عمر گذشت ... و می گذرد ...کسی نمی فهمد چگونه می گذرانیمش...

ولی حضرت رب که می فهمد...

می فهمد ... 

یکی دست روی دست گذاشته است و آن قدر درگیر این دنیای وا مانده شده است... که ...

یکی هم تمام خواسته هایش را ول کرده است و دارد با نفس وامانده اش مبارزه می کند...

یکی هم دارد از غم دوری آقای غریبش در اوج جوانی پیر می شود...

یکی هم ...

ارباب ما را دریاب...

.....



  • یک دختر شیعه

اصلا امشب که نرفتم روضه ی مادر دلم شکسته تر است ...

هر روز بعد از کلی خستگی و  و درس و دانشگاه و مسیر طولانیش و ... ، فقط و فقط ی ساعتی از شب رفتن روضه ی مادر می تواند حالم را خوب کند...

هیئت های مادر ...جنسش فرق دارد...

گفته بودم دو تا روضه از پا در می آورتم یکی روضه ی علی اکبر ... یکی هم روضه ی مادر...

ولی امشب دلم شکسته است که حتما خیلی در گیر روزمرگی های زندگی ام شده ام که مادر دخترش را دعوت نکرده است...

...

حضرت آقا می فرمودند: من تمام حوائجم و خواسته هایم را جمع می کنم می گذارم برای فاطمیه ...برای روضه های مادر...

...

به قول استادمان این روز ها حاجتی که جز ظهور مهدی غریبشان نداریم...

ولی ...

مادر دعایش رد خور ندارد...باید بگویم... هرچه که دارم و ندارم هبه ی خود مادر است...اگر دعای مادر نبود... بعد یک سال و نیم این در و آن در زدن برای رسیدن به آن چیزی که دوستش داشتم نمی رسیدم...

کاش ما هم نه عین مادر ولی مثل مادر در راه امام زمان یمان شهید می شدیم...فدا می شدیم...

یا فاطمه اغیثینی....

مثلا کاش مادر مان مزار می داشت...و عقده های دلمان را برایش خالی می کردیم از دست این روزگار ...

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم...

روز های فاطمیه حواسمان باشد یک نفر تنها تنها گریه کند...


  • یک دختر شیعه

بعضی چیز ها هستند که هر موقع یادش می فتم دل م می گیرد..


 ...

 مثلا روزی  که پیامک اومد مریم جان ؟...

می خواستم بگم مامان زهرا فوت شدند...

وای انگار می خواست دنیا روی سرم آوار شود...

زهرا... 

وقتی برای امتحان های ترم اومد مدرسه بعد 3،4روز از فوت ماه مانش...

پاهایم قدرت جلو رفتن را نداشت...فقط دیدم زهرا با خاله اش اومده مدرسه و آرام گریه می کند...سال کنکور بود...آخرای سال...

نتوانستم ...  ولی ...ولی رفتم جلو...

تا من را دید .... از خود بی خود شد... انگار که بغضش ترکیده باشد... 

زهرا از چند وقت پیشش باهام درد ودل کرده بود ... مریم خیلی نگرانم مامانم مریضه...

 و منی که تا چند روز پیشش برایش از امید حرف می زدم چه باید می گفتم...

منی که برایش از معجزه حرف می زدم الان باید رو برویش می ایستادم...

و باید ...

زهرا خودش را در بغلم انداخت و تا در جان بدن داشت گریه می کرد...

گریه که نه داد می زد ...ضجه می زد...

همه ی بچه ها دور و برمان جمع شده بودند ...همه گریه می کردند...

هرچه دلداریش می دادم...اصلا ... هیچ فایده ای نداشت...

زهرا از خود بی خود شده بود...و فشارم می داد و داد میزد...

...

آن روز وقتی برگشتم خونه آن قدر ها گریه کردم...

آن قدر ها که بالشتم خیس خیس شده بود...

برایش نماز صبر حضرت زینب خواندم...

من زهرا را نمی دیدم که ماه مانش را از دست داده است من خودم را می دیدم که...

هنوز هم که هنوز هست...جرات ندارم بهش زنگ بزنم...می ترسم پشت خط تلفن گریه ام بگیرد...

...

فهمیدین چه می خواهم بگویم...؟

می خواهم بگویم مصیبت مادر سنگین است...

روضه ی مادر دختر را پیر می کند...

اصلا نمی شود پیرامونش فکر کرد مادر چطور به شهادت رسیده ست...

روضه ی مادر سخت است...

  • یک دختر شیعه

شرمنده...

اشتباه شد...

این را اگر دوست داشتین گوش کنید



  • یک دختر شیعه

می دانی امشب دلم عجیب گرفته بود...

امشب ماه مان و مائده رفتن تهران و من همراهشان نرفتم به خاطر شروع ترم جدید...ماه مان زودتر بر می گردد ولی مائده تا عید نمی آید...

این دل تنگی های لعنتی گمانم تمامی ندارد...

این خیابان های کلاهدوز که از وقتی یادم می آید خانه یمان بوده است... ...احمد آباد...که قدم به قدمش با مائده خاطره داریم...

کلاس زبان حافظ...که هرشب با هم می رفتیم کلاس زبان...

من و مائده شش سال با هم تفاوت سنی داریم ... ولی بچه های کلاس زبان فکر می کردند دو قلو هستیم بس که بهم وابسته بودیم...

 مثلا یادم است از وقتی مائده بیست و سه و چهار سالگی نامزد کرد و دیگر وقت نداشت بیاید کلاس زبان من هم نرفتم...

و ... وقتی رفت... من و ماندم ... قلب پر از دل تنگی...

و امشب عجیب دل تنگ بودم..

دل تنگ  برای خواهرم...ماه مانم...خواهر زاده ام..

امشب از درون درد می کشیدم ولی لب پس نمیدادم وانمود می کردم خوشحالم...

ولی ...

ولی الان که فکر می کنم می بینم اصلا از موقعی که پا در این دنیای لعنتی گذاشته ام چیزی جز دل تنگی و دوری به همراه نداشته است...

مثلا ...

الان باید آقای غریبمان می بود...و ما با حضرتشان برای مادر عزاداری می کردیم...

باید می بود... دل تنگی های ما را خاتمه می داد...

بیشتر  که فکر می کنم می بینم آن قدر مصیبت مادر سنگین است...آن قدر فاطمیه سنگین است...آن قدر ماجرای ثقیفه درد ناک است ... آن قدر فکر کردن پیرامون مولا  علی درد آور است... که اصلا باید غصه ی هیچ دل تنگی ای را نخورد...غصه ی هیچ کدام از سختی های این دنیا را...

باید فقط و فقط برای حضرتشان سوخت...نه برای دل تنگی های چند صباح این دنیای لعنتی...

بیشتر بیشترکه فکر می کنم می بینم...نسبت حجم دل تنگی هایم برای آقایم به نسبت دل تنگی هایم برای خواهرم مثل نسبت حجم دریا و تنگ ماهی ست...

اصلا همه ی دل تنگی های عالم فدای دل تنگی های آقای غریبم...

اصلا  دل تنگی های آقای غریبمان آن قدر امانمان را بریده است که دل تنگی های دیگر می روند در حاشیه و کم رنگ می شوند...

راستی این روز ها قلبشان چگونه می تپد از عزای مادرشان؟...

اصلا ... رمقی برایشان مانده است...؟...

آقای غریبم...


بین آن کوچه چند بار افتاد


اشک از چشم روزگار افتاد


پدرم در دلش شرار افتاد


تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-


گفت: یک روز یک نفر اما...


 ....

روضه ی مادر خیلی سنگین است ... خیلی خیلی... خیلی خیلی خیلی...

...

..

.

برای قلب حضرتشان می شود این روز ها زیاد والعصر بخوانید...؟...

  • یک دختر شیعه

در کتاب شهید مطهری می خواندم: 

خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمی کردند زیرا او را کافر می پنداشتند، به مسجد می آمدند و با علی نماز نمی گزاردند و احیانا او را می آزردند. علی روزی به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتدا کرده اند. یکی از خوارج به نام ابن الکواء فریادش بلند شد و آیه ای به عنوان کنایه به علی، بلند خواند: 

و لقد اوحی الیک و الی الذین من قبلک ...(زمر/65)

این آیه خطاب به پیغمبر است که به تو و همچنین پیغمبران قبل از تووحی شد که اگر مشرک شوی اعمالت از بین می رود و از زیان کاران خواهی بود...

...

علی در مقابل چه کرد؟تا صدای او به قرآن بلند شد، سکوت کرد تا آیه را به آخر رساند. همین که به آخر رساند، علی نماز را ادامه داد.باز ابن الکواء ایه را تکرار کرد و بالافاصله علی سکوت نمود...


از همان موقع که این فراض کتاب را خواندم فکرم عجیب درگیرش شده است...

مثلا می شود... ما هم به حدی برسیم... که در جواب این که اگر بدی بهمان کردند...یا مثلا سرمان داد زند... یا مثلا جلوی جمع نیش و کنایه بهمان زدند...فقط سکوت کنیم...

 ...

مثلا چه قدر باید روی خودمان کار کرده باشیم که اگر  جلوی جمع در حقمان بدی کردند و ... کنترل کردن خشممان سختمان نباشد...و مراحل اولیه اش نباشیم... آن قدر محو حضرت رب شده باشیم که ذره ای در دلمان ناراحتی پیش نیاید...و اصلا این چیز ها برایمان مهم نباشد...

 

مثلا...

...این روز ها ی فاطمیه، غربت علی، کمر آدم  را خم می کند...

هفته ی پیش این موقع در بهشت کمیل می خواندم...

و الان...

حیف...حیف...

زود می گذرد...

خدایا دل تنگم...




  • یک دختر شیعه