دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

یک جای کارش می لنگد.... نمی دانم کجا ی ((ش)) ...ولی می لنگد....

اگر نمی لنگید... باید همه چیز درست می شد...باید همین شب آخری... همین دم دمای آخری دلمان یک جوری می شد... پس چرا نمی شود... چرا داریم غرق می شویم...

چرا  .... چرا... چرا .... راستی راستی فکرش  را که می کنم می بینم ما آدم ها این همه میدویم در شبانه روز دنبال چه هستیم....چرا یکی دست مان را نمی گیرد  از زیر آب بیرون بکشدمان... نکند داریم خفه می شویم... و الکی دست و پا می زنیم...

من نگران م... نگران این که ماه رمضان تمام شود... و یک دستی نجاتم ندهد...و خفه شوم...نگران م... نگران...نگران خودم... 

نگران این که ....  جنس هم و غمم الکی پلکی باشد...نگران عقب ماندن... نگران خیلی چیز ها...


یا علی فک الباب...

این نفسای آخرو بزار بکشم تو حرمت...

  • یک دختر شیعه

الهی قسمتتان بشود، کربلای معلا که مشرف می شوید... ان شاءالله با سامرا قسمتتان بشود...اصلا سرداب مقدس امام زمان  تشریف  می برید، فرق می کند...خیلی تحمل دوری آقا سخت می شود...همان جاست از ته دل آقا را با تمام وجود می خوانید..

ولی یک جای دیگر هم همین طور است.... می دانید کجا؟...حرم حضرت عباس...

حرم ارباب فرق می کند...حرم ارباب...ان قدر مصیبت ارباب برایتان سنگین است که دیگر نمی توانید روی پاهایتان بایستید...مخصوصا یک جای حساس که نوشتن ش هم حتی برایم سخت است...حتی فکر کردن پیرامون ش....قتلگاه....

داشتم می گفتم حرم حضرت عباس... هم همین طوری است... آقا روی دو نفر خیلی حساسند ...یکی روی عمه شان زینب...یکی روی عموی عباس شان...

...برای همین .... حرم حضرت عباس که ... مشرف می شوید... آن جا هم از ته دل آقا را به جان عموی((ش)) عباس قسم می دهید.... با تمام وحود می گویید یا عباس دخیلک...یا عباس..دخیلک...

این جمعه ی آخر ماه مبارک... دلم به طرز عجیبی هوای حرم شان به سرم زده بود... 

بِنَفْسی اَنْتَ اُمْنِیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنّى، مِنْ مُؤْمِن وَمُؤْمِنَةٍ ذَکَرا فَحَنّا...

امیدوارم شب های قدر بهترین رزق های معنوی و دنیوی برایتان نوشته شده باشد...

زود تمام شد، سفره ی ماه مبارک...


  • یک دختر شیعه
بعله، باید بگم تصویری که مقابل شماست نماییست از کودک ده و نیم ماهه که ساعت 4:44 دقیقه صبح، اتاق خاله اش را با خاک یکسان کرده است، خاله ی طفلک ش دارد ادبیات عرب می خواند برای امتحان شنبه اش، و دریغ از یک کلمه فهمیدن.والدینش هم بخاطر  خستگی ناشی از مسیر راه طبقه ی بالا خواب هستند،
جدی عا بعضی سال بالایی هامون بچه ی کوچیک دارند ولی معدلاشون 19/70،19/30 و ...-_-واقعا به چه شکل درس می خونند؟!-_-
پ ن :قشر مظلوم جامعه خاله هان اصن: ))

  • یک دختر شیعه

می خواهم فریاد کنم، دلم شکسته است، می خواهم عشق بورزم، بدون عشق مرده ام. عشق همجون نفس کشیدن، حیات رابه سینه ام فرو می برد و در جستجوی محبوب به پرواز آمدم، از زمین خاکی جدا شدم، عالم کون و فساد را پشت سر گذاشتم، در این پرواز سخت و طولانی آزمایش های سختی را گذراندم، در بوته محرومیت گداخته شدم، در آتش عشق سوختم، در دریای درد و غم غرق شدم، در کویر یاس و ناامیدی همه آرزو های زیبایم را از دست دادم، به دهان اژدهای مرگ فرو رفتم، همه خودخواهی بسوخت، همه غرور و تکبر از من ریخت، همه امید ها از بین رفت، همه دلبستگی ها زائل شد، روحی از من ماند تشنه عشق، سیراب از زندگی، گداخته به درد و غم، متصل به ابدیت و خواستار شهادت.

این روح تشنه، میان ستارگان، در وسعت بی پایان آسمان، در جستجوی محبوب خود می گشت و چیزی شایسته عشق خود نمی یافت، هر ستاره ی درخشان را می یافت او را محبوب خویش تصور می کرد، با دلی پر شور به سراغش می رفت ولی آن را انبوهی از خاک و خاکستر می یافت که فقط نور را منعکس می کند، و از دور زیبا ودلرباست.

این روح تشنه هر چه گشت، کمتر یافت، منبع نور کجاست؟ و چگونه می توان به نور رسید....

+از سری  مناجات های شهید چمران

+کاش تاریخ یک چمران دیگر را به خود می دید.

  • یک دختر شیعه

داشتم امروز بعد نماز صبح پپرامون امام عصر (عج) مطالعه می کردم...

یک بخشش عجیب فکرم را مشغول کرده است...

یک نامه ای دارند آقا به شیخ مفید... که می فرمایند: شیخ مفید...ما از اوضاع شماآگاهی کامل داریم وهیچ کدام از حالاتتان بر ما پنهان نیست!

شیخ مفید! ولغزشهای شما را اطلاع داریم،....

به راستی ما از مراعات حال شما دست بر نمی داریم و یاد شما را فراموش نمی کنیم...

داشتم تفکر می کردم...چه قدر یک پدر می تواند انقدر وسیع باشد...که این همه لغزش های فرزندانش را ببیند باز محبت کند....و باز نادید بگیرد...

که فرزندان ش اصلا نگاه پدر را حس نمی کنند...

داشتم تفکر می کردم ان هایی که محبت شدید به آقا دارند اصلا زندگی شان فرق می کند....اصلا محبت های شدید سلمان ها را سلمان می کند...مالک ها را مالک...عباس ها را عباس...

محبت های شدید است که رفتار فرق می کند... برنامه ریزی وقت می کند...کتاب خواندن...تفریح و سینما...خدمت به خلق...حتی تر  درس خواندن...

من می گویم این آدم ها فرق می کنند... انقدر در فراق آقا سوخته اند...که یکی که این ها را می بیند دل تنگ آقای غریبش می شود....

00:00


  • یک دختر شیعه

هر چند  دفعه یک بار که می روم صحن گوهرشاد ، تا می روم زیر چادرم و توی حس و حال یک هویی یک پسر بچه ی نه،ده ساله جلویم سبز می شود ، جالب تریش این جاست که بهم می گوید خاله، و اصرار که خاله تو رو خدا ی دونه از این دعاها ازم بخر، حداقل اگه نمی خری ی کمکی کن بهم.

چند شب پیش که با برادرم و همسرشون رفته بودم، ازشان جدا شدم و رفتم برای خودم، باز دوباره جلویم سبز شد، داشت همین طور برایم حرف می زد، بعد گفت خاله ی چیزی بگم

گفتم _اره بگو عزیزم...

رو چادرتون ملخه.

من و مائده در یک چیز با هم یک تفاوت اساسی داشته ایم و آن هم این که مائده تا یک سوسک و جانوری و گربه ای می بیند و یا یک تصادفی اتفاق می فتد از ته دل جیغ می کشد ولی من بیشتر شوکه می شوم و ضربان قلبم می رود بالا.

ولی خوب نمی دانم اگر هر جایی غیر از حرم بود چه واکنشی از خودم نشان می دادم، ولی هر چه که بود،نمی دانم چه شد، که اصلا نترسیدم، بیشتر که فکر می کنم می بینم خاصیت حرم این طوری است که آرام ت می کند...انگار در آغوش امام رضایی..

یاد این فراز جامعه ی کبیره افتادم...

بِکُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَکْشِفُ الضُّرَّ ...

  • یک دختر شیعه

خوب راستش را بخواهم بگویم، من خیلی نمی توانم با فضای مجازی ارتباط بر قرار کنم، به جز وبلاگ نویسی... 

فضای آرام وبلاگ نویسی را به دنیای شلوغ و پلوغ اینستاگرام ترجیح می دهم...

اما خوب امروز این((دلنوشته های یک دختر شیعه)) دو سال ش شده است...دوست دارم نقد ها و نظر ها و پیشنهاد هایتان را راجع به ش بدانم...

با گوش دل حرف هایتان را می پذیرم و می خوانم،

کامنت های این پست شاید تایید نشوند!ولی با احترام تمام ش خوانده می شود!: )

شاید هم تایید شد: )

  • یک دختر شیعه

به خودم که آمدم ... دیدم یک بار سنگینی بر روی شانه هایم سنگین ی می کند.... میتوانستم همان جا بگذرامش و دیگر برش ندارم... و بروم پی زندگی م... ولی خوب ... یک عمر به دنبالش بودم که به این بار برسم و برش دارم تا برسانمش به مقصود...و حال که به آن رسیده بودم دلم نمی خواست بگذرامش و بروم...ولی فکرش را نمی کردم اینقدر سنگین باشد...انقدری که هر لحظه ممکن است شانه هایم خسته شوند و بگذارمش...فقط و فقط با دعا دعا و بسم الله و بسم الله می برممش...

ولی حالا که برش داشتم، دیگر دوست ندارم بگذرامش زمین...

این بار خیلی سنگین است...خیلی ... 

می شود برای سالم رسیدن بار ((م))به مقصدش دعا کنید...

این بار زیادی سنگینی می کند...

  • یک دختر شیعه

چرا بعضی غروب ها ان قدر سخت می شود...بعضی لحظه ها...بعضی شب ها...

به همه ی اهل ببت عشق می ورزم ولی نمی دانم چرا... نسبت به مولا علی(ع) تعصب دارم...اصلا ...علی...علی...

فکر می کنم مصیبت امشب بزرگی ش درست عین بزرگی شب عاشوراست.... 

همش با خودم فکر می کنم، ما که انقدر حالمان بد است...داریم دغ می کنیم... قلب هایمان سنگین است...ما که فقط یک چیزی خواندیم...یک چیزی شنیدیم...

پس آقا که همه را دیدند ....

همه ی لحظه های شهادت...

همه ی ظلم هایی که به یک عده فقط و فقط  به خاطر حب مولا علی(ع)روا داشتند...

 قلب مبارکشان این روز ها چطور است...

آجرک الله یا صاحب الزمان...

....

  • یک دختر شیعه
#پارسال بود...اره یادم است پارسال بود...شب قدر بود...هر که را می دیدی، به خودش می پیچید...نمی دانم از چه ولی می پیچید...این را از صدای گریه هایشان می شد فهمید....
چرا ....
چرا...می دانم... شهادت مولا بود...حتی خودم هم به دور خودم می پیچیدم... نه که بپچیم...ولی داشتم خفه می شدم... احساس می کردم هر لحظه ممکن است غالب تهی کنم...
چرا...می دانم...بند بند جوشن کبیر بود که هر چه جلو تر می رفت احساس پیچیده شدن بیشتر می شد...از  یا رحمن یا رحیم گرفته و رفته و رفته تا یا ((دلیل المتحیرین)) تا یا نور النور...یا منور النور... یا حبیب الباکین...
صدا ها بود که می پیچید سبحانک یا لا...
بند بندی که بند بند وجودت،از شدت عظمت حضرت رب می خواست از هم گسسته شود...
دلت می خواست از اعماق وجودت فریاد بزنی... و بگویی (( خدایا بغلم کن ...فقط بغلم کن...))
چرا می دانم...قران ها بود که بر روی سر ها می آمد ... بک یا الله یا الله..
ب محمد...ب علی....علی...روضه خوان آن موقع روضه تازه نفس(ش)گرم شده بود از مولا علی خواند ...همان موقع بود ... ب فاطمه... مادر...مادر غریبه ام...هر چه می رفت جلو تر دلم می خواست همان جا چادرم را بیشتر دور خودم بپیچانم...ب حسن بن علی ... ب حسن بن علی....با کریمان کار ها دشوار نیست...
ب حسین بن علی...روضه خوان روضه را اوج داد...مردم دیگر نمی توانستند آرام گریه کنند... نه که نخواهند ...نمی توانستند...
ب .. ب... ب....ب... ب علی بن موسی...امام رضا امام رضا...اقای روز های سخت م...روز های دل تنگی م...دل گرفتگی م...شب های انقلاب...عصر های گوهر شاد... جلوی ضریح...توسل های جامع...امامی که هرچه که دارم...از خودشان ست...
ب... ب...ب...ب الحجه...بالحجه...بالحجه...این جا بود فکر کنم که دیگر نفهمیدم که به خودش می پیچید،ولی وقتی به خودم آمدم، دیدم دارم از همه بیشتر از همه به خودم می پیچیم...آقای غریب...آقای بی کسی م...آقایی که این روز ها دیگر فراموش شده است...آقایی که این روز ها کسی را ندارد...آقایی که که فقط محدود به  نیمه ی شعبان ها ست... آقایی که ازدواج ها بو ی ((ش))را نمی دهد... اخلاق هابوی((ش))را نمی دهد... نماز خواندن ها...سفره های رنگی...عروسی ها ... دوستی ها...دانشگاه ها...رزق ها...بچه داری ها...هیج جا بوی ((ش)) را نمی دهد...آقایی که به جای اصل رفته است به  حاشیه های زندگی...
چرا تر این که فهمیدم...مردم با کوله باری از امید آمده بودند...
....
فکر کنم ...نه... نه مطمئنم...همان شب ها بود... کربلا... سرداب مقدس...نیمه ی شعبان مسجد مقدس جمکران...نوشته شد...همان شب ها بود که بیست سالگی م...سن حساسی که برای آمدنش واهمه داشتم...به خیلی چیز هایی که یک عمر در پی ش بودم ...رسیدم....
... 
خدایا امسال مان را به بهترین شکل  رقم بزن... به شکلی که هر اتفاقی که می خواهد بیفتد از ما به آقای غریبمان غمی نرسد...از این خاندان... جدا نشویم...همین...
ای کسی که ناگفته های ما را بهتر می دانی...

 پ ن:بزرگواری  این لینک خیلی خیلی زیبا روگذاشته بودند برای شب های قدر.شما هم خواستید استفاده کنید...




  • یک دختر شیعه