دلنوشته های یک دختر شیعه

این روز ها یک چیزی به طرز عجیبی دارد من را از خودم دور می‌کند....

..

باید دنبال خود"م" بگردم...

وحشتناک ترین حالت ممکن گم کردن "م" مالکیت خود است...

نه؟!...

اَستَغيثُ فَاَغِثْني وَ لاٰ تَكِلْني إلٰي نَفْسي طَرفَةَ عَينٍ اَبَداً...

  • یک دختر شیعه

اره ما یک زمانی براتون می خوندیم...بچه هامون جوون شدن..جوونامون پیر شدن..پیرامون مردن...ولی شما نیومدین که نیومدین...

کاش الان‌م مثل اون زمانا بود...

الان براتون باید بخونیم...

بچه هامون مردن...جوونامون مردن..پیرامون مردن ولی شکل ماه شما رو ندیدن...

ولی با یک دلِ تنگ مردن...اره هی هممون می‌میریم.. و هی شما نمیاین...و هی این انتظار ادامه داره که ادامه داره که ادامه داره...

آخ اقا...

#این_دلیلنا

  • یک دختر شیعه
تا حالا مرگ کسی نبوده انقدر  داغونم کنه...ولی امسال مرگ نرگسی به طور خاص الخاصی منو داغون کرد...برای این که من شب و روز شهادت امیرالمومنین(علیه السلام)حالم به طور طبیعی خیلی بده...خیلی...ولی امسال که باید علاوه بر شهادت اقا، که تمام زندگی من به مولا علی برمی‌گرده، باید مرگ نرگسی رو هم تحمل می‌کردم اونم مرگی که بخاطر سوختن بوده باشه... احساس می‌کردم دیگه جونی برام نمونده...
تا حدی که شبا نمی‌تونستم رو تخت‌م بخواب‌م...مامان می‌گفت...شبا بیا تو پذیرایی بخواب...خودشم می‌خوابید...کنار مامان شاید می‌تونستم چند لحظه چشمامو روی هم بزارم...
این که اون شبا من چه قدر کمک خواستم...و چه قدر آروم شدم بماند...
ولی از اون شبا امروز دیدم یک یادگاری که تا قبلش نبوده برام مونده...اونم یک لاخ موی سفید هستش...
بعدش من با خودم فکر می‌کنم کاش محرم صفرا همیشه برا غم ارباب چند لاخ از موهام سفید می‌شد...بعدش به این فکر می‌‌کنم کاش تمام‌ش برای اهل البیت سفید می‌شد...
#این_صاحبنا
  • یک دختر شیعه

خدایا، چگونه تو را شکر کنم که به من نعمت درد و غم عطا کردی و قلب مجروحم را در آتش عشق گداختی، و در وادی فقر از همه کائنات بی‌نیازم کردی، و در تنهایی انیس من و محبوب من شدی.

خدایا، تو را شکر می‌کنم که از همه ی لذّات سیرابم کردی و ناپایداری این لذات را به من نشان دای و قلب و روح مرا پذیرای رحمت های بی پایان خود کردی، و و جود  مرا از عشق به خود سیراب نمودی، و علاقه مرا از دنیا و مافی ها بریدی و آن چنان مرا از وجود خود سرشار کردی که عدم و وجود همه عالم برای من یکسان گردید و دشمنی همه عالم ساده و ناچیز شد.*

چمران،‌مرد رویاها...

سالگرد شهادت ۳۱ خرداد....


  • یک دختر شیعه

همیشه همین طور ی بوده، خدا هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دوست نداشته من به کسی یا چیزی دل ببندم...یا حتی ازش خوشم بیاد...مثلا حتی کوچیک ترین چیزا...فاطمه می‌دونه وقتی دبیرستان می‌رفتیم...عاشق یک نوع اتود شده بودم..هر جا دنبالش می‌گشتم تا بخرم...پیدا نمی‌کردم...تا این‌که داداش جان بهم هدیه داد...انقدر دوسش داشتم...ولی فرداش ..‌دقیقا فرداش یک ضربه بهش وارد شد و شکست...

یا مثلا به خواهرم که خیلی وابسته بودم...و دقیقا... رفتارهامون عین هم بود...یک طوری شد که بعد ازدواج‌ش  رفت تهران...

یا هرچیز دیگه ای که برام مهم بوده... تا حتی بزرگ ترین چیز ها...یا حتی چیزی که فقط  و فقط دوست داشتم داشته باشم...سریع ازم گرفته شده...

این جور موقع ها خود خدا باهام حرف می‌زنه میگه: من که گفتم هیچ چیز تو این دنیا حتی ارزش فکر نداره، که فقط من‌م ...

که باید هیج مما تحبونی تو دل‌ت نباشه...و گرنه به اون((بر))که من‌م نمی‌رسی...

این جور موقع ها نمی‌دونم چرا دل‌م می‌خواد خودمو براش لوس کنم و هی تند تند براش اشک بریزم...که چه خدای ماهیی دارم....

یا جابر العظم الکسیر...


  • یک دختر شیعه

چه جوری بگم؟...دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره...بعد از فوت به قول مامان، نرگسی...مامان می‌گه نرگسی پرپر شد...می‌گه گل نرگس پرپر شد...بعد از فوت نرگسی، اونم نرگسی‌که انقدر جوون بود...دست و دلم به نوشتن نمیره...مامان میگه‌...میگه...میگه...

جه جوری بگم؟...چه جوری بگم که قد عالم داره از این دنیا بدم میاد...که نمی‌خوام سر به تن‌ش نباشه...چه جوری بگم که مقام رضا ...مقام تسلیم... آدما رو پیر می‌کنه....قشنگا...

از سر شبی دل‌م ‌گرفته...از فردا شب قراره دیگه سفره ی مهمانی جمع بشه...قراره دیگه دعاهای ابوحمزه...افتتاح...قرآن خوندنا..شبای قدر...شبای مولا علی...جمع بشه...قراره ماهی که نفس نفسا‌ش ذکر خدا می‌گفت جمع بشه...واین اصلا خوب نیست...خوب نیست که یهو از بغل خدا پرت بشی...خوب نیست که دوباره برگردی به روزای عادی ...به زندگی عادی...کاش حداقل بلد بودم باهات خوب رابطه برقرار می‌کردم...تا این دل بی قرارم آروم بشه..خدا...

به قول دعای ابوحمزه.......سیدی سیدی سیدی...اخرج حب دنیا من قلبی...

...

من شک ندارم شب عید فطر هرکسی عیدیشو می‌گیره... کاش بلد بودم از خودت خودتو میخواستم...الحمدالذی یجیبنی حین انادیه...

  • یک دختر شیعه

آخه فدات شم، تو(شما)که می‌دونی من این دل‌م به این راحتیا باز نمیشه،‌آخه فدات شم تو که می‌دونی من تا نبینم‌ت دل‌م آروم نمیشه، می‌دونی چیه؟من دیگه مدت هاست دیگه نه آرزو دارم...نه حاجت دارم...نه هیچی و هیچی...من فقط تو رو می‌خوام...قربون شکل ماه‌ت بشم...که مطمعنم هرکی ببینتت دیوونت میشه..خوش به حال‌ش هرکی دیدتت...تو آغوش‌ت آروم گرفته...فدات شم...می‌دونم این روزا دل‌ت گرفته...دل ما هم گرفته برات...فدات شم...تو که دوست نداری بمیرم بعد بیای،مثل همه ی این جوونایی که پر پر شدن و ندیدنت....فدات شم تو که می‌دونی من عصرای جمعه عین این بچه ها بغ می‌کنم و دلم می خواد های های گریه می‌کنم...

فدات شم تا تو نباشی پیشمون هی بی دلیل دلمون می‌گیره...هی احساس تنهایی می‌کنیم...هی بی دلیل...بهونه گیر می‌شیم...

فدات شم...تو که می‌دونی دخترت، دوریت داره می‌کشتش...فدات شم تو که می‌دونی...دخترت جز از تو و برای تو نمی‌تونه از کس دیگه ای بگه...فدات شم...دل‌م گرفته...نمیشه اصلا همین فردا بیای؟...

فدات شم تو که می‌دونی من همیشه به خدا می‌گم هر چی که بین من و تو فاصله می‌ندازه رو ازم بگیر...فدات شم تو که می‌دونی من همسری که تو رو ازم بگیره نمی‌خوام، بچه ای که بین من و تو فاصله بندازه نمی‌خوامش...دوستی که یاد تو رو از دل‌م ببره نمی‌خوامش ...مالی که منو از یاد تو غافل کنه نمی‌خوامش......من فقط تو رو می‌خوام...فقط تو... و هرکسی‌که بوی تو رو بده...فدات شم الهی...تو که می‌دونی من هرجا میرم به عشق خودت میرم... من هر جا که دعا می‌کنم تو رو می‌خوام...

قربونت بشم حتما امسال‌م پای نامه ی تقدیرامون گریه کردی ...ولی  با دعاهای تو ما خوب می‌شیم...بالاخره خوب می‌شیم...

فدات شم ...ما باید الان با خود خودت، پشت سر خودت قرآن رو سرمون میزاشتیم...

آخ که چقدر بغض جمع میشه تو گلوم وقتی برات می‌نویسم...

عزیز دل‌م قربونت بشم الهی...

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

همه ی آرزوهام تویی...

هر کجا رفتی و هستی یاد ما هم باش آقا جان...

  • یک دختر شیعه

می‌دانی من برایم نوشتن از مولا علی (علیه السلام)...گفتن از مولا علی(علیه السلام)...شنیدن از مولا علی(علیه السلام)...در حالت عادی سخت است...که مثلا از غربت‌ش بنویسم...از... از...خیلی سخت است...خیلی...اما روز و شب شهادت‌ش دیگر به ازای هر یک کلمه ای می‌نویسم انگاری جگرم می خواهد از جا کنده شود...و...دلم ‌می‌خواهد...انقدر گریه کنم... که خالی شوم... ولی هرچه گریه می‌کنم بدتر می‌شود...بعد احساس می‌کنم از یک جایی به بعد حتی نفس هم نمی‌توانم بکشم.....گریه هم نکنم‌ غمباد می‌گیرم...

علی...علی...علی...عشق من...مصلحت این است که تقدیر ما با نفس های شما نوشته شود...علی ...

کاش آقا بیاد...

کاش اقا بیاید...کاش...همه یمان در تقدیر هایمان از خدا می‌خواستیم...سال ظهور آقا...سال تمام شدن غم ها...باشد..

کاش اقا بیاید...کاش بیاید روزی که آقا تنهایی برای جدش عزاداری نکند...

داده پیغام به عشاق که فرج نزدیک است...






  • یک دختر شیعه

یا حضرت صاحب الزمان...

ما خودمونو باور نداریم....

یا حضرت صاحب الزمان...

ما باور نداریم با دعاهامون می‌تونیم شما رو بیاریم...

یا حضرت صاحب الزمان....

ما یک دل نشدیم...

یا حضرت صاحب الزمان...

ما هنوز نفهمیدیم توی چه دورانی داریم زندگی می‌کنیم...

یا حضرت صاحب الزمان...

جرا انقدر ماه رمضون دل بیشتر هواتونو می‌کنه...

یا حضرت صاحب الزمان...

کاش به اندازه ی حوائج دنیاییمون می‌خواستیمت حداقل..

یا حضرت صاحب الزمان...

کاش الان جمکران بودم...

یا حضرت صاحب الزمان...

دیگه خیلی سخت داره می‌گذره روزای بدون شما...

یا حضرت صاحب الزمان...

کشتیمت بابا...

یا حضرت صاحب الزمان...

خسته ایم...آقا...خسته...

یا حضرت صاحب الزمان...

خسته از دوریِ‌ شما...

یا حضرت صاحب الزمان...

دیگه نفس‌ هامون بالا نمیاد...

یا حضرت صاحب الزمان...

یا حضرت صاحب الزمان...


هَلْ مِنْ مُعِينٍ فَأُطِيلَ مَعَهُ الْعَوِيلَ وَ الْبُكَاءَ...

هَلْ مِنْ جَزُوعٍ فَأُسَاعِدَ جَزَعَهُ إِذَا خَلا...

هَلْ قَذِيَتْ عَيْنٌ فَسَاعَدَتْهَا عَيْنِي عَلَى الْقَذَى...


  • یک دختر شیعه

آقای کریمِ بخشنده یِ مهربان...کاش حداقل بلد بودم ... حداقل بلد بودم...که محبت‌م را نسب به وجود مبارک‌تان را در این نوشته ها جاری کنم...

چه حیف‌...حیف که نه انقدر معرفت‌م نسبت به شما بالاست...و نه انقدر با ادب‌م ... و نه انقدر کریم که کریمانه رفتار کنم..و نه اتقدر سائل خوب، که امشب از شما، تذکره ی مدینه را بگیرم...

چه حیف...

*...عیدتون مبارک...*

  • یک دختر شیعه