دلنوشته های یک دختر شیعه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • یک دختر شیعه

اولین علاقه ی من به حاج منصور بر می‌گردد به چند سال پیش‌..زمانی که مامان اینا از مکه برگشتند و یک سی‌دی گرفته بودند...

بعد با همان صدای سوزناک‌ش می خواند...سلام من به مدینه...به آستان قریب‌ش ...آن موقع ها خیلی تو فاز این چیز ها نبودم....ولی نمی‌دانم چرا انقدر به دلم نشست...

حالا الان عاشق مناجات و روضه های‌ش هستم که می خواند...از همان موقع هایی که در مسجد ارگ می‌خواند...

 یک سوز خاصی دارد...

حالا این هم از خوب های دیگرش است...به مناسبت این ماه...

التماس دعا...




  • یک دختر شیعه

داشتم امروز با خودم فکر می‌کردم که امسال ماه مبارک‌مان را کاش می‌توانستیم جور دیگری رقم بزنیم...

که همین یک شب باقی مانده را خوب بشینیم و فکر کنیم...به این که در این یک ماه چه می‌خواهیم بکنیم...و چه می‌خواهیم نکنیم...و بشینیم درست برای‌ش برنامه‌ریزی بکنیم... و ...مثلا می‌خواهیم... چند دور قران بخوانیم...یا چند جزء...یا چند تا دست می‌خواهیم بگیریم...یا چند تا ترک گناه...یا چند تا سفره ی افطار... یا چند تا دعای ابوحمزه ...یا چند تا درس نخوانده را بخوانیم.....یا ...یا ... یا...

کاش می‌شد جلوی هرکدامشان بنویسیم...قربة الی الله لتعجیل الفرج مولانا صاحب الزمان...

و تمام شان را دودستی  تقدیم حضرت رب می‌کردیم...برای فرج آقایمان..نه مشکلات زندگی فقط...

اصلا مگر نه این ‌که مشکلات هیچ وقت تمامی ندارد... و با برطرف شدن مشکل قبلی، باز یک گرفتاری جدید پیش می‌آید....

ولی آدمی که مشکل‌ش و هم وغم‌ش می‌شود آقا تمام مشکلات برا‌ی‌ش کوچک می‌شود...اصلا دیگر غم های این دنیا برای‌ش غم نیست...غم فقط برای‌ش نبودن امام غریبش است...

کاش می‌شد... امسال ...همین ماه رمضان‌ی ... یک کاری برای امام غریب‌مان می‌کردیم...کاش یک ذره پرده ها کنار می‌رفت برای تک تکمان که غم غربت‌ش بیچاره یمان می‌کرد...و ای کاش غربت‌ش برایمان عادی نمی‌شد...

کاش در ماه مبارک که خیلی از خطاها آمرزیده می‌شود...و ماه مغفرت و بخشش است...با دل پاک آقا را از خدا می‌خواستیم...

کاش ... از این وضع خسته می‌شدیم...

به قول حاج اقا شهاب مرادی..."وقتی دل‌ت برای امام‌ت تنگ می‌شود...اول دل امام‌ت برای تو تنگ شده است..."

پس اگر ما دل تنگ نشدیم...بلرزیم که اماممان دلش برایمان تنگ نشده...

شعبان هم تمام شد ... و نیامد صاحب ماه شعبان... و نیامد...

ولی به دلم برایش‌ شده است که فرج نزدیک است.... خیلی ....

آن سفره کرده که چندیست از او بی خبریم... داده پیغام به یاران که فرج نزدیک است...


  • یک دختر شیعه

گذاشتم‌ش رو تخت‌‌ش تا از نیم رخ‌ش عکس بگیرم.

نمی دونم از کجا فهمید که میخوام ازش عکس بگیرم.سریع برگشت به طرف دوربین و انقدر ذوق زد که من کنارش هستم..

اینا بچه‌ن و ما  هم بچه بودیما!!!...

عمه جون‌ش





  • یک دختر شیعه

زن عمو پسرش را با کلی خواهش و درخواست فرستاده پیشم تا بهش عربی یاد بدهم. مامان‌ش می گوید وای مریم جان این هیچیی هیچی از عربی بارش نی یک کاریش بکن امتحانشو گند نزنه.

در عالم رو دربایستی قبول کردم و گرنه غیر ممکن بود  بتوانم با یک پسر بچه سر وکله بزنم.پسر بچه که نه پسر ۱۴ ساله  مردی  شده برای خودش .

نشتسم برایش از ب بسم الله تمام قواعد کتاب‌ش را زیر رو کردم .واژه به واژه برایش توضیح دادم. و دوباره ازش سوال پرسیدم و ...

خلاصه که من ماندم معلم های پسر های نوجوان خدا چه صبری بهشان می‌دهد که می‌توانند بهشان درس را تفهیم کنند بس که بازیگوشند. به خاطر همین تصمیم گرفتن فعلن به هیچ پسر بچه ای عربی حداقل درس ندهم.

وقتی امتحان‌ش را داده مامان‌ش می گوید وای مریم جان الهی خدا خیرت بده الهی که خوش بخت بشی الهی که عاقبت بخیر شی...نمی دونی که، علی می‌گفت انقدر امتحانمو خوب دادم انقدر ابجی مریم(بهم می‌گوید آبجی) بهم خوب یاد داده که از توضیحای خود معلمون بهتر فهمیدم.امتحانشو شده ۱۹ . فک کن من فک می کردم بیفته انقد عربی‌ش افتضاحه ..

.بعد من هم تعریف نثارش می ‌کنم که نه ماشالله خود علی هوشش خوبه واز این صوبتا...

حالا  باز همین جمعه ای یکی دیگر از اقوام می‌گوید ... مریم سادات شما عربیت خوبه؟

می‌گم ای بدک نی  برای چی زهره جون؟

می‌گه سامانو می خوام بفرستت پیشت.بفرستم؟

 وی توی افق محو می‌شود... و خیره به دور دست ها...| :

  • یک دختر شیعه

_میگه میدونی مریم سادات یکی دیگه از وجه تشابه های تو و اسما سادات چیه؟

_میگم نه 

_میگه علاوه بر این که قیافش کپ خودته، مثل خودت آرومِ آرومه..

  • یک دختر شیعه
من شعبان را خیلی دوست دارم...خیلی...چون ماه آقاست...رجب هم ...چون متعلق به حضرت امیرالمونین است...ولی ماه مبارک را از شعبان و رجب بیشتر دوست دارم...چون متعلق به خود خداست...
ولی همیشه قبل‌ش از این می‌ترسم که مهمان خوبی نباشم آن طور که باید باشم...
می‌ترسم آداب مهمانی را خوب به جا نیاورم...می ترسم بلد نباشم...از لحظه اش استفاده نکنم...
رمضان را خیلی دوست دارم...چون شب های قدر برای امیر المونین جان می‌دهم...جان... و تا فردای‌ش احساس می‌کنم شب شهادت‌ش‌قلبم می‌خواهد از جا دربیاید...ولی بعدش احساس می ‌کنم خود مولا علی(ع) زنده ام کرده است...
دوست دارم... ولی می‌ترسم ...بلد نباشم خوب برای‌ش برنامه ریزی نکرده باش‌م...
می‌ترسم که نکند ماه‌ش تمام بشود و من همانی که قبلا بوده‌ام باشم...
می‌ترسم که لذت عشق و عاشقی با حضرت رب را نفهمم...می‌ترسم سحر ها کسل باشم...
می‌ترسم فقط از این ماه نخوردن را بفهمم..می‌ترسم آمرزیده نشوم...
می‌ترسم... 

دوست.ش دارم...چون از یک هفته قبل‌ش برای ‌ش فکر می‌کنم که در این ماه چه باید بکنم...و چه نکنم...
دوست‌ش دارم چون این ماه تمام وجود ها تسبیح می‌گویند...
چون همه یک شکل می‌شوتد...
...همه یک دل می‌شوند...

  • یک دختر شیعه

این طوری بهتر شد خوب

هم پایگاه های هسته ایمون بتن ریزی شد

همم برجام بی نتیجه موند و تحریما تشدید شد

این وسط فقط خون باباهای علیرضا و آرمیتا ریخته شدند...

...

دو سر سود که میگن مائیما

: )




  • یک دختر شیعه

نشسته ام ، فکر می کنم...هی فکر می کنم...و هی فکر می‌کنم...

کتاب آزادی بندگی استاد مطهری را شروع کرده‌ام به خواندن...

"...شما وقتی به علی ابن ابی‌طالب از یک نظر نگاه کنید، می‌بینید یک عابد و اول عابد دنیاست به طوری که عبادت علی(ع) میان همه ضرب المثل می‌شود، آن هم نه عبادتی که فقط  خم و راست بشود، بلکه عبادتی که سراسر جاذبه است، سراسر شور است، سراسر عشق است، سراسر گریه و اشک است..."

به مولا علی(ع) فکر می‌کنم...به نفس های آخر ماه شعبان...به این ‌که برای ماه مبارک قرار است چه بکنم...و چه نکنم...

اصلا خدا قابلیت پذیرش مهمان های این شکلی اش را دارد...

به این که اصلا بلدم قدر این ماه را بدانم... بلدم قدر میزبان را بدانم...

بلدم از لحطه به لحظه ‌اش استفاده بکنم...

من از بعضی چیز ها می‌ترسم ...از چشم افتادن  می‌ترسم...از دور شدن...

از فاصله...از فاصله...از فاصله...

کلمه ی ترسناکی است...نه؟...



  • یک دختر شیعه

این فسقل که چند روزی دوری ا‌ش را تحمل کردم شده است جزئی از وجود عمه جان‌ش..

این فسقل، همین که چشمم به چشم های‌ش می افتد چشم های‌م جان می‌گیرد...

این فسقل که اصلا فکر‌ش را نمی‌کردم این چند روزی که برود مسافرت کمبودش را حس کن‌م فکر کنم شده است جزئی از وجود عمه‌اش...

این فسقل  دوست داشتنی که همین الان رو پای عمه نشسته ... شده است  یکی از امید های زندگی عمه مریم‌ش

عمه شدن را دوست دارم...با همه ی فوش هایی که نثارشان می‌کنند...

  • یک دختر شیعه