دلنوشته های یک دختر شیعه

بعضی ها هم هستند السابقون بهشان می گویند...

 همان هایی که توی هر کاری که که تصورش را بشود کرد...هر کاری...از همه جلوترند...

وقتی می خواهند مهربانی کنند از همه بیشتر محبت می کنند، اصلا بد اخلاقی را بلد نیستند...همان هایی که در اوج خستگی ، خستگی شان را بروز نمی دهند و می روند برای کمک...

وقتی می خواهند نماز بخوانند از  همه جلوترند...

همان هایی که برای هیئت امام حسین (ع) جلو تر از همه به بهترین شکل ممکن از عزادارن حضرتش استقبال می کنند...

همان هایی که برای خدمت به این خاندان اصلا منی برایشان وجود ندارد...و  می شوند مسئول جفت کردن کفش های عزادار های ارباب...

همان هایی که به خاطر حضرت رب پا روی هوای نفسشان می گذراند...

همان هایی که وقتی با بچه ها بازی می کنند درست عین خودشان بچه می شوند...

همان هایی که وقتی می بینیشان آرام می شوی...و اصلا دلت نمی خواهد از کنارشان جدا شوی...

السابقون همان هایی هستند که نداشته باشند راضیند به رضای خدا...داشته باشند هم ، به جای فکر عوض کردن مدل گوشی بالا تر و خونه ی بهتر دنبال می گردند چند نفر زیر همین آسمان شهر آواره اند...بعد مثلا بهشان انگ خسیسی می زنند که دارند ولی چه فایده خسیسند و خرج نمی کند ...خبر ندارند...نمی تواند ببیند شکم بچه های خودش سیر باشد و شکم هم سن و سال های بچه اش گشنه...

السابقون همان هایی هستند که هرچه می خواهند بارشان می کنند ، هر چه به دهانشان می آید می گویند و سرشان داد می زنند ...و فقط  این ها سکوت می کنند ...تا طرف تخلیه شود...حلیم هستند ... بداخلاقی به این ها نیامده است...

همان هایی که دلشان می خواهد یک دل سیر زیارت کنند و یک دنیا بغض دارند ولی گذشت می کنند و ...

همان هایی که هی خدا تو ی آزمایش های سخت قرارشان می دهد و له لهشان می کنند ولی باز این ها نزدیک تر می شوند...

همان هایی که حتی امور دنیوی شان هم درست حساب شده است...

همان هایی که کارشان خدمت به خلق ..مادر...پدر...همسر...است...

همان هایی که می شوند مایه ی آرامش خانواده شان...

همان هایی که قلبشان برای آقای غریبشان خون است...ولی لبخند می زنند و بروز نمی دهند...

همان هایی که در بدترین شرایط توکلشان را ازدست نداده اند...

جالب تریش این جاست با اینکه از همه جلوترند ولی هرچه می روند جلو احساس می کنند از همه عقب ترند...هرچه بالا تر می روند افتاده تر می شوند.....

همان هایی که...

السابقون السابقون..اولئک هم المقربون...

...

.

...


  • یک دختر شیعه

چه قدر درد ناک..

مامان می گفتن: دایی وقتی جوون بوده همه ی لباساشو از ساختمون پلاسکو می گرفته ، تا روی همه ی رفیقاشو کم کنه و از این صوبتا...

ولی امروز که با بابا می رفتم بازار تنها چیزی که از رو پل دیده می شد از ساختمون پلاسکو فقط دود بود...

اما تا اینجای ماجرا درد ناک نیست...درد ناکی ماجرا اینجاست که ساختمون پلاسکو جون خیلی از آتش نشان ها را گرفت...

خدایا به تو پناه می بریم از بلایاهای آخر الزمان...

  • یک دختر شیعه

شک ندارم، خدا وقتی یک دختر را ماه مان می کند ، توانش ، نیرویش را مضاعف می کند...

شک ندارم معجزه در قدرت جسمی و روحی اش به وجود میاورد...

 

من ماه مان نیستم فقط یک خاله ام! یک خاله ای که سهمش از دیدن خواهر زاده اش فقط چند روز است !

ولی هر دفعه حسین را می بینم و می روم پیشش یا می اید پیشم ، به طرز عجیبی در روزمرگی هایم تغییر ایجاد می شود...که این تغییر را دوست دارم...

مثلا ... 

اعتراف می کنم  دختری هستم که عادت کرده ام بین الطوعین ها بیدار باشم ... و مثلا یک فراضی از صبحم را کتاب بخوانم ، و ...

یا مثلا با تمام  امتحان ها یی که داشتم و فضای مجازی هایی که وقتم را می گذارندم باز هم ته تهش وقت کم نمیاوردم برای کتاب خواندن حداقلش..

 .

هر موقع از روزم را نه شب : ) می توانستم بروم بیرون بدون این که کاری داشته باشم ، یا خستگی ای در وجودم رخنه کرده باشد...

و یا هزاران کار دیگر...

 و غیره و غیره...

اما الان که فقط یک خاله ام فقط و فقط یک خاله، از صبح تا شب ، چنان انرژی ای برای حسین می گذارم که شب ، همین الان که دارم این پست را می نویسم جانی در بدنم نمانده است،...حتی یک خط کتاب هم نتوانستم بخوانم ، یا مثلا تلگرام و اینستا یم را چک کنم...

ان قدر ها که خواب بین الطلوعین که دل خوشی ازش نداشته ام را با تمام وجود می خوابم نماز صبح را هم چشم بسته می خوانم...

یا مثلا یک کتاب هم نمی توانم بخوانم...

یا ...

واقعا ...واقعا بهشت زیر پای مادران است ...واقعا... هست... وقتی ماه مان بشوی انگار دیگر متعلق به خودت نیستی، نه می توانی تفریح بروی،نه زیارت گاه درست وحسابی،نه کتاب بخوانی،نه یک نماز با آرامش،نه ...ولی با تمام تفاسیر خستگی هایش را به جان می خری..

این است که می گویم معجزه رخ می دهد...

ولی ته تهش باز هم قشنگ است...حس فداکارانه و ....خستگی ناپذیر...

...


قشنگ تریش این جاست اسلام بار امرار معاش را از روی دوش ماه مان ها برداشته است...که دغدغه ی  مخارج نداشته باشند....

  • یک دختر شیعه

بی اغراق بگویم ، همیشه از بچگی عاشق بچه ها بودم...دلم برایشان غش وضعف می رفت، ولی تا یک حدی ، مثلا این که رویم بالا بیاورند حالم را بهم می زد، یا مثلا هر موقع خراب کاری می کردند و می خواستند تجدید شوند...از 20متریشان هم رد نمی شدم عقم می گرفت، ...

ولی همه ی این ها تا5/5/95فقط بود، تا وقتی خواهر زاده ام پا در این دنیا بگذارد ، حسین ...از همان اول اولش که با اون قه هایش در فضای بیمارستان شروع شد...همان لحظه ای که دیدمش و بی اختیار اشک شوق می ریختم و همان لحظه ی لحظه ی اول...همه چی به طور ناگهانی عوض شد...

همان لحظه ای که همه می گفتند وای بچه ی کوچیک تا حموم نرفته تمیز نیست ، من اصلا این حرف ها حالیم نبود فقط در آغوشش می گرفتم و تا می توانستم بوسش می کردم... و یا مثلا انگشت اشاره ام را لای مشت کوچکش میتپاندم...و مرتب با شصتم نوازشش می کردم...

...

هر شب وقتی می خوابید باید ساعت ها فقط بهش زل می زدم و خوابیدنش را می دیدم...

اصلا مسئول آروغ گیریش خاله اش بود ... بلافاصله که شیرش را می خورد...مائده دودستی تقدیمش می کرد و می گفت تقدیم خاله ی جانش عشق خالش: )

وقتی تمیز کاری می خواست مسئول تدارکش خاله اش شده بود از دستمال مرطوبش و غیره وغیره و ...و فقط مامان جانش تنها عوضش می کرد...

دیگر وقتی بالا میاورد عوقم نمی گرفت فقط می خندیدم از دستش و بهش می گفتم باز رو خاله ژان بالا اوردی گل پسر؟: )

...

حتی تر فکر می کردم فقط نسبت به حسین این طوری شده ام ولی  الان هر بچه ای را که بغلم می گیرم انقدر بهم آرامش می دهد که حد و نصاب ندارد...حتی چند شب پیش که محمد یوسف رویم بالا اورد روی مانتوی نو نو ام که رویش پر کار سنگ بود همان هایی که خانم عرفانی وصفشان می کنند...نه تنها به دلم نیامد ، وقتی هم مامانش خیلی خجالت کشید گفت : وای مریم جان ببخشین ، شرمنده ...شروع کرد به عذر خواهی کردن ،  گفتم : فدای سرت عزیزم ادم بزرگ نیست که 5ماهشم نشده: )

...

بعد تصورش را بکنید این همه عشق و علاقه را ازتان جدا کنند؟...تحملش را دارید؟...

یاد گرفتم صبر کنم...شک ندارم پشت این دوری ها یک حکمتی است...

امسال به اندازه ی تمام عمرم رفتم تهران و برگشتم ، حتی گاهی که مامان به خاطر کارش نمی توانست بیاید خودم می رفتم بس که دل تنگش می شدم...

 و بعد بعد ترش چه قدر ارزو دارم یک دختر داشته باشم...نه این که آرزوداشته باشم...دیوانه ی اینم که یک دختر داشته باشم...عاشق دختر بچه هام...از همان اول اولش...بعد که زبان وا می کنند ... و با زبان شیرنشان کل دنیا را می چرخانند...

و بعد بعد بعد تر چرا انقدر مامان شدن خوبه؟...

.

.

این تصویر هم مربوط به لباس های عشق خاله جانه ...خودش که نیست لباساش  لای لباس های خاله جانش می باشد...

پیش به سوی عشق خالههه😊

جالبیش این  جاست کمدخودم داره منفجر میشه لباسای فندق جانمونم بزور جا دادم: )

  • یک دختر شیعه

همیشه همین طوری بوده و هست...

هر موقع از بچگی می خواستم بروم تهران، وقتی می رفتم حرم اشکام عین بارون می بارید...فقط باید یک مشهدی باشین تا بفهمین چی میگم...باید همسایه باشین...

مامان بهم گفتن : امروز برو حرم که ان شالله فردا بعد امتحانت راه میفتیم

امروز تصمیم گرفتم میدان شهدا پیاده بشوم...وقتی رسیدم حرم تقریبا قندیل بستم...تقریبا نه ، به عبارتی کاملا...

وقت هایی که می خواهم خداحافظی کنم یک راست می روم جلوی ضریح مبارک...

...

روبروی یکی از دیوارهای ضریح یک جای خالی پیدا می کنم و سرم را  تکیه می دهم به دیوار ...

بغض هایی که تا الان نگه داشته بودم خالی کردم...انگاراشک  نبود می ریخت انگار جوی اب بود که جاری می شد...

چادرم را  می کشم جلوی صورتم...دلم می گیرد... به این فکر می کنم...قدر نمی دانم...واقعا نمی دانم...تا این جای زندگیم هرچه که دارم و ندارم...از رافت خودشونه......

اگه امام رضا را نداشتم هر موقع دلم می شکست پیش چه کسی باید گریه می کردم...چه کسی جز خودشون می توانستن آرامم کنند...

یاد روزهای  مدرسه میفتم...با فاطمه می رفتیم پاتوق کتاب بعدش می رفیتم حرم ...

یاد خانم  خواستگاری که تو حرم اصرار کرده بود که شمارمو بدهم  و من  سنم خیلی کم بود سوم دبیرستان  بودم و چه قدر فاطمه بهم خندید و  دست اخری به خاطر سن کمم بهش ندادم...

یاد روزای کنکور، که با  فاطمه 4شنبه 5شنبه های تعطلیمون می رفتیم کتابخونه ی حرم درس می خواندیم...یاد روز قبل کنکور که با فاطمه چه قدر دعا کردیم  که جواب تلاشامونو بدین آقا و کمک کنید هرچیزی که برامون خیره رقم بخوره...یاد دعای کمیلی که باهم رفتیم...عاشورایی که با یک هنذفری یکی تو گوشه من یکی تو گوشه فاطمه خواندیم.....یاد عقد داداشم رواق دار الحجه...عقد مائده خواهرم...

یاد روزی که داداشم رفت سر خونه زندگی خودش...

یاد روزی که مائده تنها خواهرم رفت تهران...و من ماندم با مامان و بابایی که سر کار بودن  از صبح تا شب...یا ام بیشتر مواقع بیرون بودن...و یک خونه ی خالی ... ولی باز هم یک جایی بود که باید این همه بغض را خالی کرد...حرم...

یاد امسال روزی که فاطمه گفت :  مریمممم عقدمون فلان روزه حرم...و من از خوشحالی داشتم بال بال می زدم، برای عقد بهترین دوستم...

یاد عصرهای گوهر شاد...یاد وقت هایی که توی مسائل اعتقادیم کم میاوردم...یاد وقت هایی که دلم فقط وفقط برا خودشون تنگ می شد...

یاد وقت هایی که می خواستم تو پرتگاه گناه غرق بشوم و دستم را می گرفتن و می کشیدن بالا ...

یاد وقتی که  پنج شنبه ی فیروزه ای خواندم و دلم جامعه کبیره حرم خواست و ...

یاد روزهای تولدم که باید می رفتم حرم و کادوی تولدم را از خودشان می گرفتم...

نمی دانم تا کی نمی توانم آقایم را درست و حسابی زیارت کنم...فردا که باید برویم تهران...بعدش که بیایم باید یک راست ان شالله برم کربلا...

فقط می دانم ...انقدری...که امام رضای جانم در حقم لطف کردن و همیشه در بدترین شرایط آرامم کردن که حد ونصاب ندارد...

همیشه می ترسم...می ترسم یک روز نعمتشان ازم گرفته شود...

الخیر فی ما وقع...

الحمد الله رب العالمین..

  • یک دختر شیعه

می گفت : باید گوشی م را عوض کنم.این دیگر خراب شده.

بعد دید شاگرد ها یک جوری نگاهش می کنند، گفت : یک آیفون هدیه گرفته بودم، اما هدیه دادم.به ما نیامده این گوشی ها...

***

بعضی ها این جوری هستند. دستشان به گوشت می رسد و می گویند بو می دهد. این ها روزی شان نور است.نور می خورند طعم نور را چشیده اند در بند برند و قیمت و تاریکی های دیگر نیستند.


می بیند همه دور و بری ها چادر های چند صد هزار تومانی سر می کنند. اما باز هم وقت خرید، می گویند یک ساده اش را بده که فقط چروک نشود. وقتی می خواهد مانتوی گرانی را که بهش هدیه داده اند بپوشد، یک نگاه به سر آستین سنگ دوزی شده مانتو می کند و با خودش می گوید اگر قرار است این یک وحب سنگ رنگی پنگی بی ارزش، ارزش من را بالا ببرد، همان بهتر که نپوشمش. می رود کمد لباس هایش می گردد و باز همان مانتوی ساده را می پوشد...

خیلی وقت ها ((ساده)) بودن از ((ساده لوح)) بودن قابل تشخیص نیست. تکه و کنایه هم که به او می زنند، هیچ نمی گوید. آنها با خودشان فکر می کنند چقدر خوب است که تا این حد ساده لوح است که حتی بلد نیست پاسخ دهد. خبر ندارند دل او مثل سطح دریا، مواج و خروشان نیست که هرچه بگویند چند برابرش را جواب بدهد.قلب او مثل عمق دریا شده، پر از مروارید، پر از جواهرات و گوهر های نایاب، اما آرامِ آرام. کاری به سطح خروشان و مواج ندارد. به بی نهایتی وصل شده است که موج های خشمگین با عمر های کوتاه، او را تکان نمی دهد...


متن از اینستاگرام خانم سارا عرفانی نویسنده  پنج شنبه ی فیروزه ای...


مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا...

  • یک دختر شیعه

می دانی رفیقِ جان درد از کجا شروع شد؟...

از همان جایی که خیلی تومن  برای هر چه بخواهیم می دهیم ، بعدش که می خواهیم 4 تا کتاب بخریم، دلمان نمی آید و احساس می کنیم پولمان را حروم کرده ایم...

از همان جایی که هزار تا مزون و مغازه و ...آدرسش را داریم و دم به دقیقه وقتمان را پایش صرف می کنیم... ولی دریغ از نیم ساعت مطالعه در روز، شاید هم در هفته...

از همان جایی که  یک سیب گاز زده  پشت موبایل و تبلت و ...شد نشان شخصیت ...

از همان جایی که کسر شئنمان شد برویم پایین شهر و  مثل خودشان لباس بپوشیم و ببینیم بچه های پایین شهر چه شکلین...

از همان جایی که راحت تند و تند و می رویم فلان رستوران و کافی شاپ و ....غافل از این که چند نفر زیر همین آسمان لعنتی شهر برای یک تکه نان خودشان را دارند به آب  و آتیش می زنند...

از همان جایی که محبت کردن یادمان رفت...همان جایی که گذشت کردن را حذف کردیم...

همان جایی که لبخند زدن را فراموش کردیم...

از همان جایی که 50،60،70...تومن برای یک روسری می دهیم بعد زورمان می آید 5 تومن کمک کنیم، اگر هم بدهیم جوری با غرور می دهیم انگار دنیا را داده ایم...

بعدش مثلا توی کتاب خصائص الحسینی می خواندم ارباب وقتی به یک فقیر کمک می کردند شرم و خجالت سراسر وجودش را می گرفته ...که نکند آن فقیر خجالت کشیده باشد...

بعضی چیز ها درد دارد رفیق...درد دارد که بلد نیستیم جه طوری بندگی کنیم...درد دارد که بلد نیستیم ...درد دارد که نمی توانیم مایه ی دل گرمی غریب  پشت پرده ها بشویم...

درد دارد که بعضی چیز ها برایمان طبیعی شد...درد دارد که بی حیایی دارد دود می شود...تن فروشی زیاد می شود...

درد دارد که از دین فقط ظاهرش مانده است...که دارد حرمت چادر مادر از بین می رود...

درد دارد...درد دارد که ایستگاه به ایستگاه مترو و اتوبوس یک بساطی بیاید و التماس کند که فقط بخر ...که من گدا نیستم تو رو خدا ازم بخر 

...

درد دارد...این که ببینی راحت سر مامانش داد زد...انگار او مامانش است... و او بچه اش مثلا...و هیچ چیز نتوانی بگویی که مامانته ها...

که مثلا توی راه با دوستت حرف بزنی بعد بگوید مریم جان من این کار رو فقط می خوام بکنم که دهن شوهرمو ببندم...

و سکوت کنی...دهنش را ببندد...دهنش را ببندد...درد دارد که بهش نتوانی بگویی تصدقت گردم احترام مرد باید حفظ شود...مرد غرور دارد ...نتوانی بگویی تصور کن که شوهرت مثلا این حرف را به یکی از دوستانش می زد که مثلا دهن زنم بسته شه...چه حسی داشتی...

...

درد دارد رفیق که بیش از حد در دنیای دخترانه غرق شدن ...تعادل بلد نبودن...که مثلا بخواهی روی فلانی را کم کنی با دوربین عکاسی  4میلیونی ات...که آره ما خیلی آدمای مهمی هستیم چون پولدار هستیم...

انگشتر تمام نگین برلیان دستت کنی که روی خواهر شوهره کم شود...

درد دارد در دنیای خاله زنکی غرق شدن...

درد دارد رفیق یک درد بزرگ...

درد دارد نگاه نژاد پرستانه...که ما از افغانیا خیلی بهتریم...

درد دارد رفیق درد دارد، این دنیا درد دارد...درد های این دنیا از زمان علی(ع) شروع شد... مادر...در ...در...و تا امروز که مولا جانمان نبودن هایش دارد خفه ی مان می کند...که وقت و بی وقت دل تنگی هایش دیوانه ات می کند ...و کوفه همان تهران است....خبر نداریم کوفی شدیم برای آقای غریبمان...ترجیحش می دهیم به تمام چیزهایمان...خبر نداریم راحت می فروشمیش به غیبت، غرور، سوءظن، بد اخلاقی...

خبر نداریم...

درد دارد رفیق...

درد دارد...

درد دارد که باید سکوت کنی، که باید جواب بدی را هم با خوبی بدهی...که مراقب باشی دل نشکونی...

درد دارد که تا این موقع شب خواب به چشمانت نیامده باشد.. 

درد ها تمامی ندارد... 

چرا انقدر 20 سالگی درد دارد؟...

...

دیشب ماه مان مضطرب اومد گفت : مریم جان ، شما می دونستی می خوان سامرا هم ببرنتون؟

نمی دانستم..._نه مامان جان...واقعا؟

_آره

 ...چشم های ماه مان پر از نگرانی بود...به رویم نمیاورد ولی ته دلش می فهمیدم...بعد 20 سال می فهمیدم...

بعدش این که سرداب...وای سرداب...چه قدر آرزو و خواب برایش داشتم...جامعه ی کبیره ی  امام هادی در حرم خودشان...

دلم فقط می خواهد برود...

هرچه زودتر برسد بروم برای یک هفته از این دنیا خلاص شوم...بروم زیر ایوان علی (ع)علی مظلوم...علی جان...

بروم زیر قبة الحسین....بعد از این همه خون به جگر شدن برای دیدنش...

فقط بروم و برای یک هفته از این درد های لعنتی دنیا دور شوم...

...

بروم ...فقط بروم..

چه قدر نوشتن این پست درد داشت....

مریم قبیله دل به تو دخیل یا حضرت عقیله، یا زینب...


  • یک دختر شیعه

یکی باید بیاید...باید بیاید و ما را نجات دهد...

بیاید و کلک هرچه دل تنگی است از دم بکند...

.بیاید و شب و روز های مان را پر خودش کند...

یکی که بوی یاس بدهد...بوی نرگس بدهد...

بوی خااک های باران خورده...

یکی که تمامش کند این همه سکوت پیشه کردن ...

یکی که دنیای خیلی از ما دختر ها را کمی بزرگ تر کند...یکی که فکر ما را به چیز های بالاتری مشغول کند...

یکی که جواب سکوت کردن ها و صبر کردن هایت در برابر سختی ها را بدهد...

یکی که به  گل فروش های سر چهار راه کمک کند...

یکی که به دل ماه مان های محمد رضا دهقان ها صبر بدهد...

یکی که از جنس نور باشد...

یکی که برایش همه ی خیابان هارا باید چراغانی کرد...

یکی که به گریه های بی امان شب های جمعه ی عشاقش خاتمه بدهد...

یکی که فقط به خاطر خودش هم که شده بیاید...

به خاطر مادرش...

یکی که غروب های جمعه را را از دل گیری نجات بدهد...



  • یک دختر شیعه


لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.


جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،

بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...


لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.


جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،

دوسِت دارم...!

حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،

من از مشکی!


برچسپ:عاشقانه های یک دختر شیعه



  • یک دختر شیعه


یکی از اهنگایی که بهش حس خاصی دارم این آهنگه...

جزء بهترین آهنگایی بوده که شنیدم...

به بهونه ی گذاشتن چند باره ی فیلم ارمغان تاریکی...

خیلی آهنگشو دوست می دارم ...خیلی خیلی...

هم آهنگشو ...هم ریتمشو ......هم معنی شعرشو...

و ایضا فیلمشو ...

هرشب ساعت 11 از شبکه افق!


  • یک دختر شیعه