دلنوشته های یک دختر شیعه

حتما نباید شب جمعه یا دوشنبه باشد که دلم برایت بتپد و بگیرد... هر ثانیه من به عشق ت دم و بازدم می کنم...و به یادت نفس می کشم...اصلا دلم می خواهد وقتی اسم ت می آید نفس هم نکشم...دلم می خواهد یک بار روضه خوان  وقتی برایم مکشوف خواند همان دم جان بدهم و ... 
امان از دلِ تنگ که هر روز می خواهد برایت کنده شود و و ...
امان از بغض های در گلو مانده ی گلویم ارباب... که هر شب از دوریت نفس م را می گیرد...
حسین جان...آرزویم همین ست که فقط یک بار دیگر چشم م به قبه ت بیفتد و نفس های م تمام شود...و هی به خودم بپیچم...
خوشا آن دمی که برای تو هزار بار جان داد و زنده شد...خوشا آن دمی که اشک ها خشک شوند و از غم ت خون ببارند... خوشا آن دمی که عرفه در کنار حرمت روبروی چشم های بهترین زائرت ...جان داد...
کاش حبیبت می شدم...

امیری حسین و نعم الامیری...امیری حسین ونعم الامیری...امیری...

 و حالا کم تر از چهل روز تا محرمت ارباب...


  • یک دختر شیعه
هرسال روز زیارتی امام رضا(ع) که می شود، بعد نماز صبح با خانواده می رفتیم حرم مطهر،  برای من  همیشه جزءقشنگ ترین خاطرات هر ساله ام بوده است...از روز های مدرسه ام گرفته تا همین پارسال....اما امسال به خاطر این که شب قبل ش به خاطر تولد تا دیر وقت بیرون بودیم، صبح نشد بریم...برنامه ریزی کردیم که امشب جایی می خواستیم بریم بعدش بریم...
وقتی مستقیم از گوهرشاد بیرون اومدم، جمهوری هم مستقیم اومدم...جایی که بیرون اومدم میشد نزدیک صحن غدیر(صحن عرب ها)...
نمی دانم چرا ولی انقدر دعا ها و روضه های عربی را دوست دارم...اصلا یک سوز خاصی دارد...
دیدم یک گروه عرب جمع شده اند...از حضرت زینب(س)می خوانند....نمی دانم چه شد و چه گذشت ...ولی من تازگی ها خیلی دل کوچک شده ام نسبت به حضرت زینب (س)... ...نمی توانم بشنومم و دلم نشکند...نمی توانم...
فهمیدم شب زیارتی امام رضا(ع)هم ما باید فرج آقا را بخواهیم...باید در پیشگاه حضرت رب ضجه بزنیم به لحظه لحظه های اضطرار بی بی زینب(س)فقط وفقط آقا را بخواهیم...
آقا یی که غربت ش بیداد می کند...
نه برای خودمان...برای خودشان هم که شده باید فقط و فقط آقا را بخواهیم...برای غربت حرم بی بی زینب(س)...
...
...
سی  و هفت روز تا محرم ...ارباب دریاب...
  • یک دختر شیعه

یک اصل وجود دارد و آن هم این که آدم ها دو دسته اند یا رب انار و لواشک دوست دارند یا دوست ندارند.

+همین :)

  • یک دختر شیعه

به نظرم بعضی کتاب ها انقدر خاص هستند که باید دل را زد به طبیعت و با دوستانی بهتر  از اب روان درفضای باز خواند، که  لذتش چندان شود...

این کتاب اقا از آن دسته از همان کتاب هاست...

از بس که دل نشین است و قشنگ..باید خواند و ورق زد و لذت برد ....

کتاب های حضرت  آقا یک طور خاص الخاصین... انگاری دارند باهات صحبت می کنند... این کتاب پایه های فکری اسلام توضیح داده شده... هرچند هنوز کامل نخواندمش..ولی تا این جای کار فوق العاده بوده است...


برچسب: جا کتابی



یک بخش خیلی کوچک از کتاب اقا در ادامه مطلب

  • یک دختر شیعه

جمعه ست...صبح از خواب بیدار می شوم...

موبایلم را چک می کنم...باز هم ...کودکی دیگر ربوده شده است...یکی از بچه ها نوشته است...خدایا چرا همش داره این طوری میشه...

اذان ظهر را که می گویند...روی سجاده ام نشسته ام...از شدت سر درد آرام سرم می گذارم روی مهر...

چشم هایم را می بندم...می اندیشم...به اتفاق های این چند روز....به بنیتا...به آتنا...به شهید محسن حججی...به چهل و هفت دختر اسارت برده شده افغانستاتی...به دل پدر و مادر هایشان..... به دل همسر شهید محسن حججی...به فیلم هایی که از سوریه می بینم  سر تا پایم را  می سوزاند وقتی حرم را انقدر خلوت می بینم...به وهایبت ی که دل هر شیعه را خون می کند با رفتن به بقیع....به بغض های گلو...به روز های دلگیر...به شب های سرد....به آدم های بی روح...به جنگ های پی در پی...حالا جاننازمم خیس خیس شده است...

باران هم شروع به باریدن کرده است...

کاش می شد از ته دل ضجه زد...کاش می شد همه با هم یک صدا تو رو از خدا می خواستیم...

این روز ها...این روز های بدون شما... این مکان های بدون شما، این عصر های دلگیر...این ندبه ها ی ممتد جمعه ها...این أین أین های دعای ندبه...این غربت های مولا علی(علیه السلام)این جوان های پیر شده از فراق شما.. این بزرگ تر هایی که جوانی شان را برای شما دادند...این کودکان فلسطینی که آروزهایشان بر باد فنا رفته...این محاسن سفید حضرت آقا که دونه به دونه اش با مظلومیت سفید شد...این کتاب ها..این نوشته ها ...این مزار شهدا...این حرم رفتن ها...مسجد مقدس جمکران ها..این محرم و صفر ها...فاطمیه ها..خیابان ها...کوچه ها...خونه ها...مزار شهدا... این سر های ب ر ی د ه شده...این کودکان به سرقت رفته ..این دست های شرمنده پدری که خالی ست و شمرنده ی زن و بچه اش است..این اتاق کوچک من حتی...این...این....این...

همه و همه ...یک صدا دارند نبودنت را فریاد می زنند...

زیر لب زمزمه می کنم...

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد/ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت /صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...

....

یکی باید بیاید...باید بیاید و ما را نجات بدهد....


  • یک دختر شیعه

انجمن های حجتیه علاو بر این که حضرت آقا را قبول ندارند... معتقدند باید آن قدر ظلم و فساد را زیاد کرد تا آقا تشریف بیارند....

...اما این ها عقاید حجتیه هاست...

ما باید بپذیریم آقا آمدنی نیست.... آقا آوردنیست...به قول حاج آقا پناهیان آقا نعوذبالله چوب جادویی ندارند که بزنند رو ی یک چیزی آن چیز طلسم بشود...آقا باید با یک پشتوانه ای بیایند...به امید سیصدو سیزده نفر یار خاص...یار عام شان که دیگر هیچ...


حقیقت این است...یک عده...از همین آدم ها در کنار ما...که به ما معرفی نشدند...و نمی شوند... ... برای نزدیک شدن فرج...تمام زندگی شان ...را وقف آقا کرده اند...

 قربة الی الله ...ثوابش برای فرج آقا باشد...از نماز گرفته ... تا کار های روزمره تا تفریح ها ...تا مهمونی ها... 

بعد می بینی می خواسته عصبانی بشود... ولی بعد با خودش می گوید برای آقا که نمی شود عصبانی شد مگر به دفاع از حق مظلوم... می خواسته بنشیند استراحت کند ولی به عشق آقا برای مادرش این کار را انجام می دهد....

می خواسته فلان دعا را بخواند شبی ولی به خاطر همسرش...به حب آقای ش...می رود پیش همسرش، ...

از طرفی دیگر نمی تواند... نمی تواند همان آدم قبل باشد... دیگر مثل قبل همه ی عروسی ها نمی تواند برود...هر فیلمی را نمی تواند ببیند...نمی تواند بچه ی یتیم را ببیند و بی تفاوت بگذرد...نمی تواند بچه های چشم انتظار را ببیند راحت فخر بفروشد...

مثل قبل نمی تواند...سنگ دل باشد...مثل قبل نمی تواند...راحت ساعت هایش را پای فضای مجازی تلف کند...نمی تواند زیاد در قید و بند شبکه های اجتماعی و اینستاگرام تلگرام و این چیز ها باشدو این ها برایش ه ف بشود......نمی تواند فیسی و افاده ای باشد...نمی تواند درگیر حاشیه های زنانگی باشد...نمی تواند بخیل باشد...نمی تواند یک طوری باشد که نفس ش دل ش بخواهد همه به ش بگویند وای خوش به حالش ...چه خونه ای داشت..چه موبایلی...خجالت می کشد...سادگی را ترجیح می دهد...

می ترسد بهش بگویند خوش به سعادت ش... می ترسد غرور بیچاره اش کند...

نمی تواند بی تفاوت باشد...نمی تواند اهل کلاس و پز گذاشتن برای آب کردن دل یک عده باشد...

نمی تواند هر جا از یوسف بخوانند ...قلبش تیریک، نترکد...

...

از طرفی هر کاری انجام می دهد...قربة الی الله برای فرج آقا انجام می دهد...

مسافرت ش...تفریح ش... روی گشاده اش... دست به خیرش...تربیت فرزند ش....همسر داری ش...سرکار ش...نان حلال ش...درس خواندن ش...حرم مطهر می رود...کربلای معلا...مکه ی مکرمه...

این آدم فرق می کند...

بی تفاوت نمی تواند باشد... بی تقاوت نسب به همه ی ظلم ها...توی دنیای رنگی ش غرق شود...خود ش فقط مهم باشد...

هر چه قدر به حضرت رب نزدیک می شود محبت ش نسبت به آقای ش بیشتر می شود..

این آدم عاشق شده است...

آدمی که عاشق شده باشد... به اصطلاحی حالیش نیست چه درست اس ت چه غلط...فقط دلش می ریزد...معشوقه اش...غم به دلش راه پیدا کند...

اصطلاحی تر ش بهش می گویند این آدم دیوانه شده است...بس که درد و رنج دوران غیبت و فراق را تحمل کرده است...بس که هر روز با فتنه ها جنگیده است...

اصطلاحی تر ش می شود دارد خودش را می کشد... برای آمدن آقای ش...

اصطلاحی تر ش  ...بهشان می گویند جور کش...جور کش...جور بقیه را می کشند...تا هر طوری شد، فرج را نزدیک کنند...یک عده یشان پیر می شوند...یک عده یشان شهید می شوند...یک عده یشان بعد از مرگ شان معرفی می شوند که ما بهشان می گوییم شیخ مفید ها، سید بن طاووس ها...

یک عده یشان هم می شوند سرباز گمنام...بعضی هایشان می میرند...بعضی های شان هم در کنار ما زندگی می کنند... ولی ناشناخته می مانند...تا عصر ظهور...


...

عاقبت بخیری مگر جز گمنام ماندن... است...؟...

به قول قیدار...

((در قرآن، اسم بعضی پیام بران آمده است، اسم بعضی غیر پیام بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است...این صلحا عاشق حضرت باری هستند...اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است...عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما...خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوق ش را کسی بداند....به او می گوید رجل!همین...مرد!...همین...می فرماید وجاء من اقصی المدینه رجل یسعی، جای دیگر می فرماید رجل من اقصی المدنیه یسعی...یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند....هر دو از دور، از بیرون آبادی، دوان دوان، می آیند...اما اسم شان را حضرت حق نمی آورد..یکی می آید موسای نبی را نجات می دهد...قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می دهد...دیگر هم قومی را از عذاب نجات می دهد...اسم ش چیست؟اسم شان چیست؟نمی دانیم...رجل است...معشوق حضرت حق است..اسم معشوق را که جار نمی زنند...حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهان ش می کند...کاش پیش حضرت حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم...طوبا للغرباء!....

  • یک دختر شیعه

همیشه، وقتی یک لیست کتاب داشته باشم می گذرام این طرح های تابستانه و پائیزه و زمستانه استفاده می کنم، اگر هم تمام شود، از کارت ملی مامان و بابا استفاده می کنم، که با هرکدام می شود تا صد هزار تومن کتاب خرید و بیست درصد تخفیف گرفت، امروز که با دوستان جان رفته بودیم بیرون، برگشت رفتیم کتاب فروشی، یک کتابی بود از آقا، با تعریف هایی که شنیده بودم می خواستم بخرم، قیمت کتاب بیست هزار تومن بود که حساب کردم با تخفیف بیست درصدی می شود شانزده هزار تومن.

وقتی رفتم کتاب را دادم، صندوقدار گفت خانم این کتاب متاسفانه شامل تخفیف بیست درصدی نمیشه، گفتم چرا؟.ی سری چیزها گفت که من سر در نیاوردم. خیلی جالبه آقا انقدر تاکید می کنند  بر روی کتابخوانی، اصلا یک کتاب از ایشان خواندم که فقط و فقط راجع بر اهمیت کتاب خواندن بود، بعد کتاب اقا را در طرح بیست  درصده قرار نداده اند.

  • یک دختر شیعه

به دل نشسته 3 حضرت برادر برام فرستادن : )که من عاشق شم: )



  • یک دختر شیعه

طولانی مدت که قسمت نمی شود بروم حرم، از یک هفته بیشتر یعنی، وقتی می رسم حرم باید بروم فقط و فقط و جلوی ضریح...وقت هایی که می روم جای ضریح کفش هایم را می دهم به کفشداری...

امروز وقتی داشتم کفش داری شماره یک قسمت بانوان کفش هایم را می دادم، یک هویی دیدم خاله مامان، خادم کفش داری شده است...این خاله ی مامان از خود مامان یک سال کوچک تر است...

به هیچ کسی هم نگفته بود، داشتم فکر می کردم...خوش به حال خاله جان کفش های زوار های آقا را  که با هزار و عشق امید می آیند پیش آقا را دو دستی می گیرد...اصلا خوش به حال هر کسی که یک طوری، به هر نحوی نوکری این خاندان را می کنند... بنظرم نوکری این خاندان خود خود پادشاهی ست...

و بالاخره رسیدم... داشتم فکر می کردم یک شب هایی که خیلی حال م بد بوده فقط و فقط این نقطه دلم را آرام می کرده است....قشنگ ترین شب های عمر م کنار آقا رقم خورده است...از عقد خواهر و برادر و دوستام ...گرفته تا کمیل ها و توسل های انقلاب و گوهرشاد و جامع...تا درس خواندن های کتاب خوانه ی آستان قدس...تا پنجره فولاد ها... تا صدای نقاره خانه .... تا بی نهایت...اصلا کفران نعمت است، بهشت را آرزو کنم....

بعد هم ش  فکر می کنم کسایی که مشهدی نیستن، خدا بهشان صبر بدهد که انقدر دوری از حرم را می تواننند تحمل کنند... هر چند بعد منزل نبود در سفر روحانی...ولی ... ولی 

....



ممنونم ازت خدایا که شدم امام رضایی...



  • یک دختر شیعه
یک کتابی می خواندم، پیرامون بزرگان... که به طرز عجیبی فکرم را مشغول کرده از  حاج اقا شیخ جعفر مجتهدی....
که من خلاصه اش را به زبان خودم براتون می نویسم..
از زبان مهندس احمد حسن طباطبائی ایشون می فرمودند  نزدیکی های کوه ایفل یک کلبه چوبی بوده که یک پیرزن با پسرش زندگی می کرده است...
از قضای روز گار پسرش مریض می شود ...مریضی صعب العلاجی هم می گیرد و... کم کم نا امید می شوند دکتر ها ازش ... و چند روز دیگر کارش تمام است...این پیرزن هم که نا امید می شودطبق اعتقاداتش دست به دامن حضرت مریم می شود... و شفای فرزندش را از ایشان می خواهد ...وقتی می خوابد خواب ایشان را می بیند که بهشون میفرمایند از دست من کاری ساخته نیست...پرونده عمر پسر تو بسته شده...
این پیرزن هم گله مند میشه که فرزندتون عیسی مسیح مرده را زنده می کند...برایش کاری ندارد، پسر من هم شفا بدهد...
حضرت مریم باز می فرمایند که از دست پسرم هم کاری ساخته نیست در این مورد...
پیرزن مسیحی که نا امید می شود می گوید پس یک راه حل جلوی پایم بگذارید...
حضرت مریم به پیرزن می فرمایند؛ من و فرزندم وقتی با مشکلات لا ینحلی مواجه می گردیم دست به دامان پیامبر اسلام می شویم.او وفرزندانش پیش خداوند خیلی مقربند که خدای متعال دعایشان را مستجاب می کند...
پیرزن می پرسد: که چخ طوری با هاشون ارتباط برقرار کنم؟...
حضرت مریم هم می فرمایند: همین طور که با من ارتباط پیدا کردی. نام این پیامبر محمد است و دختری دارد به نام فاطمه که در نزد خدا بسیار عزیز و گرامی است و او پسری دارد به نام مهدی که امروز حجت خداوند بر روی زمین است ...به این سه نام بارک متوسل شو و از مادر این حجت خدا بخواه تا شفای فرزندت را از مهدی بخواهد...
...
پیرزن می گوید و قتی از خواب بیدار شدم...این سه تا اسم به یادم بود... و با گریه والتماس از فاطیما(حضرت فاطمه س) می خواستم تا شفای فرزندم را از مهدی بخواهد...
تا این که جوانی (حاج اقای مجتهدی )می آیند و بشارت می دهند که فرزند فاطیما سلام الله علیها پسرت را شفا می دهد...
...
بعد ها این پیرزن و پسرش تصمیم می گیرند به دست حاج اقا شیخ جعفر مجتهدی مسلمان شوند...
....

داشتم تفکر می کردم... مسیحی که هیچ چیزی از اهل بیت نمی داند...مسیحی ای که معنای عشق بازی، با حضرت مادر، با اقا نمی داند...مسیحی ای که ایام شهادت دلش نمی خواسته بترکد...
این طوری بهش نظر می کنند و شفایش را می دهند...بعد برایشان کار دارد روح ما را شفا بدهند...و نجاتمان بدهد از این دنیای رنگارنگی که برای خودمان ساخته ایم...
بعد تر این که وقتی مسیحی را شفا می دهند ...شاید اگر ما شیعه ها همه یمان با هم ... فرج آقا را می خواستیم... و در پی ش اول خودمان...بعد جامعه را برای ظهور شان آماده می کردیم...شاید الان در دوارن سخت غیبت به سر نمی بردیم...
پس چرا انقدر بی خیال شده ایم؟...
  • یک دختر شیعه