دلنوشته های یک دختر شیعه

این که نویسنده بتواند، منابع تاریخی مختلف را جمع اوری کند...وبتواند به نثری روان و  رمان امروزی تبدیل کند، هنرمندانه ترین کار ممکن است...

و و بتواند توصیف هایی را وصف کند که خواننده با تمام وجود حس کند، و آن قدر داستان را لطیف  بیان کند، که با احساسات خواننده بازی‌کند...لذت خواندن یک کتاب را چند برابر می‌کند...

این کتاب را بیش از حد دوست‌ش داشتم...کتاب راجع به شخصیت حضرت خدیجه"س" است...در دوره‌های مختلف...ازدواج با نبی اکرم... ماندن در شعب ابی طالب...مادر شدن..لحظه ی احتضار رو‌شان و...

کتاب اصلا متن ثقیل و سنگینی ندارد... بلکه طوری نگارش شده است که نویسنده به راحتی می‌تواند با ان ارتباط برقرار کند...و هی جلو تر برود...بدون این که احساس کند تا صفحات اخر پیش رفته‌است...

احساس می‌کنم بعد از خواند این کتاب علاقه‌ام به حضرت خدیجه"س" دو چندان شد...


برچسب: جاکتابی






  • یک دختر شیعه

((به قول "مامان" درسته که محرم خیلی ماه سنگینه، خیلی ماه سختیه، خیلی ماه غمگینی هستش...

ولی با همه ی سختی‌هاش دل آدم خالی میشه.... وقتی‌سفره‌ش داره جمع میشه..دل آدم می‌گیره...))


...

این نفسای اخرو بزار بکشم تو حرمت...


  • یک دختر شیعه

روزمرگی ها با خواندن دکارت و ملاصدرا و فلسفه‌ماء شهید صدر و تاریخ غرب کاپلستون و یک فنجان چای می‌گذرد.

با کلاس‌ های فلسفه و نزاع فلسفه که ایا خدا در ذهن است یا در عین و یا اینکه وجود مطلق است یا مطلق وجود؟!

با کلاس های اقای زهدی که آیاصالت با ماهیت است یا اصالت با وجود است.؟!

با هیئت های ارباب..

و من با خودم می‌گویم که آیا این بهترین روز های من که سپری می‌شوند تکرار می‌شوند؟!

خدایا شکرت

برچسب: جاکتابی





  • یک دختر شیعه

السلام علیکم یا خیر انصار الله...

بهشان می‌گویند بهترین...یعنی شما بهترین بوده اید...در یاری حضرت رب...و ولی‌ش...

و ... حسین‌ش...

شما بهترین بوده‌اید در یاری امام زمانتان...

همیشه بهترین‌ها به این خاطر بهترین می‌شوند که چیز هایی را که بقیه متوجه نمی‌شوند، این‌ها متوجه می‌شوند...

چیز هایی را که بقیه نفهمیده‌اند، این‌ها فهمیده‌اند...چیز هایی را که بقیه ندیده‌اند، این‌ها دیده‌اند...برای همین بهشان می‌گویند..."خیر"...بهشان می‌گویند"بهترین"..

چون وقتی هیچ کس غریبی امام زمان‌ش را نفهمید ...این‌ها فهمیدند... وقتی هیچ کس متوجه بی یاوری امام‌ش نشده بود این‌ها شدند... چون وقتی هیچ کس امام زمان‌ش را نشناخت این‌ها شناختند...چون وقتی کسی لحظه به لحظه ی استیصال امام‌ش را ندیده بود این‌ها دیده بودند...

بهشان می‌گویند "خیر" برای این‌که مثل همه ی آدم ها ی روی کره ی زمین زن و فرزند و مال و آرزوها ...داشتند..مثل همه زندگی‌شان را دوست داشتند...مثل همه زن و بچه ی‌شان را دوست داشتند...مثل همه ...

اما وقتی اسم ح‌س‌ی‌ن آمد...وقتی ح‌س‌ی‌ن را شناختند همه را در کف دست گذاشتتد و تقدیم‌ امام زمانه ی‌شان کردند... و وقتی اسم ح‌س‌ی‌ن را شنیدند اصلا تمام دنیای‌شان را فراموش کردند...بی‌قرار شدند...شاید هم می‌خواندند..دنیای من.. آقای من...الهم جعل محیای محیای من...و قلب‌شان برای‌شان می خواند...وقتی ح‌س‌ی‌ن نباشد ... دنیا چه ارزشی دارد‌‌...ومی خواند...بابی انت و امی ونفسی و مالی و اولادی...فداک یابن الزهرا...


شاید هم مشکل این جاست.که ما با خبر نشده‌ایم...ما لحظه به لحظه ی استیصال امام غریب‌مان را ندیده‌ایم...که راحت زندگی‌می‌کنیم... که عادت کرده‌ایم نباشند...که راضی‌ایم به وضع موجود...که از صبح تا شب یک بار هم به یادش نیستیم...

ما از غربت امام زمانه یمان هیچ چیزِ هیج چیز ندیده‌ایم ‌... و گرنه فقط موقع سختی‌ها و مشکلتمان یادش نمی‌کردیم... و صبح و شب آمدن‌ش را از خدا می خواستیم...و ملاحظه ی چشم‌های‌شان را می‌کردیم که صبح و شب نظاره گرماست...

ما...

 ...


  • یک دختر شیعه

سالگرد بابابزرگ است...پیراهن مشکی بابا را اتو می‌کنم...

خرماها را تزیین می‌کنم و می‌چینم توی دیس‌ها برای خیرات سر خاک...

وسط‌ش احساس می‌کنم ته دلم خالی می‌شود...بغض تا مرض خفگی می‌برتم...

بعد"ش" دلم می‌خواهد وسط خرما چیندن زار بزنم...

با شما چه‌کردند...یا ثارالله...

با شما ای که ربیع الایتام بوده‌اید...

این شب‌ها چه شب های سختی بر خاندان‌تان بوده است...خرما که هیچ...برای‌ این چنین شدن وضع شما...دست و کل و شادمانی می‌کرده‌اند...

و به جای لباس مشکی...لباس مسروریت بر تن می‌کرده‌اند...

بعد تر"ش"...با شما چه کردند...که زینب‌تان تمام موهای‌ش سفید شد... و چند صباح بیشتر نتوانست داغ از دست دادن شما را تحمل کند...

....

 می‌گفتند...اهل بیت در همه چیز اولین  بوده‌اند...مثلا اگر صبرشان اولین بوده‌اند...صد در صد بوده‌اند...

احساساتشان هم همین طور بوده‌است...یعنی مثلا محبتی که معصوم نسبت به بچه‌های‌شان داشته است قابل قیاس نیست با محبت های ما ادم های معمولی...

مثلا بخواهم شرح‌ش بدهم، تحمل‌ش را ندارم...





  • یک دختر شیعه

حتمی دارم...امشب... 

از امشب بود ...که وقتی اسم بی‌بی زینب بر سر زبان ها آمد...دل ها لرزید...

البته بعد از آن روز مهم...

امان ازشام...و مصیبت های سنگین‌ش...

شام نباید شهر خوبی باشد...

شهری که داغ از دست دادن رقیه بر مصیبت های بازماندگان  افزود...

 و بانویی که باز بر مصیبت های جگر گوشه هایش افزوده شد...

زینب زینب سیدتی...

  • یک دختر شیعه

هفتم که می‌شود ...همه می‌آیند به داغدار سر سلامتی بدهند...خودشان را در  غم عزیز از دست داده شریک کنند...همه می‌ایند تا ابراز همدردی کنند... تا داغدار به قلبش خیلی فشار نیاید که مگر ما مرده‌ایم که احساس تنهایی کنی...

همه میایند برای میت ختم می‌گیرند... وقتی روضه خان  مجلس از عزیز از دست رفته می‌خواند عزادارها داغ می‌شوند... گریه های‌شان بلند می‌شود...برای‌شان گل گاو زبون میاورند...شانه های‌شان را ماساژ می‌دهند...در آغوش می‌گیرنشان...

شش دانگ حواسشان به عزادار است...

نکند سنگینی عزیز از دست رفته‌اش بیشتر از این بهش فشار وارد کند..نکند از حال برود...

مثلا یا صاحب الزمان مگر ما مرده‌ایم...که شما هفتم جد غریب‌تان تنهایی برای‌شان عزاداری کنید...مگر ما مرده‌ایم...که فراموش کنیم...این روز ها بر شما چه گذشته‌است...مرور خاطرات...برداشته شدن پرده ها از جلوی چشم های غریب‌تان...مگر ما مرده‌ایم...که این روزها قلب شما از مصیبت جدتان "مقروح" شده باشد...و اشک چشم‌تان "مسفوح"...و ما بی‌تفاوت باشیم...

مگر ما مرده‌ایم که مادرتان هنوز که هنوز است داغدار جدتان است و به مجلس عزای ارباب نظر دارند و با عزادارها، عزاداری می‌کنند و ما بی‌تفاوت باشیم....

که هیچ کس نباشد به عمه ی‌تان سر سلامت بدهد..

مگر ما مرده‌ایم که شما تنهایی بسوزید...

آن هم برای بهترین امیر...

و تنهایی بخوانید.....

سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ

 لَوَقاک َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ

وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ

 وَ جاهَدَ بَیْنَ یَدَیْک َ

وَ نَصَرَک َ عَلى مَنْ بَغى عَلَیْک َ

 وَ فَداک َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ

وَ رُوحُهُ لِرُوحِک َ فِدآءٌ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِک َ وِقآءٌ، ...


          

               




  • یک دختر شیعه

چه زود پانزده روز تمام شد... نصف‌ش تمام شد...ماهی که کل سال برای رسیدن‌ش لحظه شماری می‌کنیم حالا نصفه‌ش به پایان رسیده است...

داشتم با خودم فکر می‌کردم...خوش‌به حال ان هایی که در این پانزده روز خوب توانستند با امام غریب‌شان مساوات کنند و خوب برای ارباب عزاداری کنند...

اصلا الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خوش به حال تمام کارهایی که ته‌ش به نوکری ارباب ختم می‌شود..

از دست مال جمع کن ها گرفته...تا چایی بریزهای هرشب...تا جارو کن‌ها...تا گریه کن ها...

خوش به حال اهل خانه‌ای که روی فرش‌شان عزاداری‌های ارباب نشسته‌اند...خوش به حال مالی که برای ارباب خرج می‌شود....غذاهایی که به عشق ارباب پخته می‌شوند...

خوش به حال مادر هایی که بچه هایشان را برای نوکری ارباب بزرگ می‌کنند...پدر هایی که مال حلال به بچه ها می‌دهند...تا بچه هایشان عشاق الحسین بار بیاییند...

خوش به حال پرچم نصب کن‌ها...ذاکر ها...مشکی پوش‌ها...محاسن بلند شده ها...خوش به حال نوکرهایی که وقتی شب بر سر بالین می‌گذارند از شدت خستگی خوابشان نمی‌برد...خوش به حال آب خوردن های با چاشنی سلام بر ارباب...خوش به حال قلب هایی که در حال مچاله شدن است...

خوش به حال...هرکسی که توانست خودش را وصل کند...هرکسی که مثل بی‌بی زنیب..حب الحسین ... در سلول سلول بدن‌ش رسوخ کرده است...

بابی انت و امی ونفسی و مالی و جیرانی و شابی و ....یا اباعبدالله...

  • یک دختر شیعه

همه عالم فدای یک تار مویت حسین جان! برگرد! این سر و پیشانی بستن می‌خواهد،‌ این کلاه و عمامه عوض کردن و ... این چشم خون گرفته بوسیدن.

تا دشمن به خود مشغول است بیا تا خواهرت این زخم را با پاره جگر مرهم بگذارد. بیا که خون گونه‌ات را به اشک چشم بروبد، بیا که جانش را سر دست بگیرد و دور سرت بگرداند.

تا دشمن،‌ کشته‌های شمشیر تو را از میانه میدان جمع کند، مجالی است تا خواهرت یک بار دیگر، خدا را در آینه چشمهایت ببیند و گرمای دست خدا را با تمام رگهایش بنوشد.

زینب! این هم حسین. دستش را بگیر و از اسب پیاده‌اش کن. چه لذتی دارد گرفتن دست حسین، فشردن دست حسین و بوسیدن دست حسین.

چه عالمی دارد تکیه کردن دست حسین بر دست تو.

حسین جان! تا قلب من هست پا بر رکاب مفشار. تا چشم من هست پا بر زمین مگذار! هرگز مباد که مژگان من پای نازنین تو را بیازارد.

جان هزار زینب فدای قطره قطره ی خونت حسین!

صدای هلهله دشمن آرامش ذهنت را بر هم نزند زینب!

و زیبایی رخسار حسین، تو را مبهوت خود نکند زینب!

دست به کار شو و با پارچه سپیدت، پیشانی شکافته ی عزیزت را ببند!

آب؟ برای شستن زخم؟!

آب اگر بود که یک قطره به شکاف کویری لبهایش می‌چکاندی.

چه باک؟ اشک را خدا آفریده است برای همین جا. باران بی‌صدای اشکهای تو این زخم را می‌تواند شستشو دهد، اگرچه شوری آن بر جگر چاک چاک او رسوب می‌کند.

قرصت مغتنمی است زینب! باز این تویی و حسین است و تنهایی..

"آفتاب در حجاب" _ "سید مهدی شجاعی"

 برچسب: امیری حسین و نعم الامیر

  • یک دختر شیعه

بعضی‌ها هم هستند که فکر می‌کنند محرم ده شب اول است و تمام...

اما به‌نظرم اصل محرم از عاشورا تازه شروع می‌شود...تا قبل‌ش که اتفاقی نیفتاده است، همه دلهره ی اتفاق های عاشورا را دارند...اما..تازه از شب دهم به بعد است...که همه چیز شروع می‌شود و بانویی که موهای‌ش سفید می‌شود...تازه منزل‌ها...خرابه‌ها...مجلس‌ها...بازماندگان مصبیت......

یازینب...

برچسب: امیری حسین  نعم الامیر...

  • یک دختر شیعه