دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

مادر...

عطر غم ،بوی یاس،بوی اشک میدهد فضا...

نمیدانم چرا ولی گلویم بغص کرده است...ان قدر که راه نفس کشیدنم را هم بسته است...

مادر...هروقت میگویم مادر...احساس میکنم میخواهم ذوب شوم...نابود شوم...مادر اصلا نمیتوانم تمسل کنم که چه برسرتان اورده اند...نمیتوانم...حتی فکرش روح کوچک من را بی تاب میکند...مادر...

نمیدانم چه بگویم ...ان قدر فضا غم دارد که غربت شما قشنگ حس میشود...

مادر دستم را بگیر...

  • ۹۴/۱۲/۰۲
  • یک دختر شیعه