دلنوشته های یک دختر شیعه

دلم شور می زند...خسته ام...

حال دلم شاید خراب باشد...چرا نشدم آن که باید می شدم و نشدم...چرا هی نوسان دارم هی می روم هی میایم...چرا گاهی اوقات انقدر سخت درگیر دنیا می شوم...چرا ...

دلم لبریز از دل تنگی است...لبریز از دل تنگی هایی که حسرتش بر دلم ماند...

مثل روی ماه خدواندم...مثل کربلایم...مثل سلمان شدن...مثل محمدرضا دهقانی ها شدن...مثل  آن چیز هایی که در ذهنم آرزوی رسیدن بهشان را داشتم و نرسیدم...مثل رشد کردن...نزدیک شدن...

شهید شدن...

مثل

مثل 

مثل

آقایم...

دلم برای آقایم پر می زند و می سوزد...برای غریبی اش که هر سال مضاعف می شود......

برای خودم ...گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...برای روحم...برای ...خیلی چیز ها...

چه قدر دلم گرفته است محرم و صفر تمام شد به این زودی ها...وقتی محرم و صفر است احساس می کنی هر روضه ای می روی زیر بقعه ای...احساس می کنی کوله بار گناهم که روی دوشت سنگینی کند همین که به مجلس آقا میرسی همه اش پودر می شود...

...

راستی من تا محرم وصفر سال بعد زنده ام؟

...

خدا می داند...


  • ۹۵/۰۹/۱۱
  • یک دختر شیعه