دلنوشته های یک دختر شیعه

خدا کیف می کند...

کیف می کند وقتی می بیند بنده اش به خودش می پیچد ...

وقتی که برایش مثل ابر بهاری اشک می ریزد...

وقتی که به خودش می پیچد...

وقتی که دل شکسته ی بنده اش دارد تکه به تکه می شود و می شود هزار تکه...

خدا کیف می کند...

وقتی می بیند ...

 از شدت گریه بنده اش سر درد گرفته است...

وقتی که از همه عالم بریده است...

وفتی که خسته است و با تمام وجود می گوید :خدایا کمکم کن...

وقتی که غم های عالم روی سرش خراب شده باشد...

وقتی که سر شکستگی های مرد کارگر دست خالی را می بیند..

وقتی می بیند که بنده اش از شدت عبادت پاهایش دیگر توان ایستادن را ندارد...

خدا کیف می کند

وقتی می بیند دخترکی دردش را به هیچ کس نمی تواند بگوید وفقط وفقط اشک می ریزد در تنهایی های اتاقش لا به لای کاغد های دفترچه خاطراتش و  برایش نامه می نویسد....

خدا عاشق آن لحظه های نابی است که ...

بنده اش بین او و معشوقه ی زمینی اش او را انتخاب می کند...

همان لحظه هایی که غزاله سلمان را به خاطر خدا بخشید به دختری که سال ها دوستش داشت...

خدا عاشق آن لحظه هایی ست که به بنده اش بار دگر لطف می کند و برق خوموشحالی در چشم های بنده اش دیده می شود...

عاشق همان لحظه هایی که ...

امتحان بنده اش را بالاخره به اتمام می رساند.....

همان لحظه هایی که بعد عُسر های طولانی و اشک های ممتد، یُسر های بی کرانش را می ریزد...

خدا عاشق لحظه های خاص است...

عاشق لحظه های خاص ...

بیدار شدن سحر گاهی به عشقش...

لبخند زدن به چهره ی پدر و مادر... 

عاشق همان لحظه ای که برای همه سفره ی صبحانه را آماده  می کنی...

عاشق من ...

عاشق تو ...

عاشق ما...

عاشق همه ی ما...

خدا عاشق ماست ...

فقط گاهی وقت ها این وسط ها کیف می کند ببیند بنده اش را که از سر ناچاری به درگاهش روی اورده است و به خودش می پیچد.....



  • ۹۵/۰۹/۲۴
  • یک دختر شیعه