دلنوشته های یک دختر شیعه

...

این جا ...همه چی آرومه...این جا .... این جا... این جا...

تازه از دردای خودت فراموش می کنی...

این جا غربت های علی(علیه السلام) را در کوچه به کوچه ی نجف حس می کنی...

این جا تازه می فهمی ... عشق واقعی یعنی چه...

این جا...عجیب بوی غریبی می دهد...

این جا ...

به آن چیز هایی که می خواستم رسیدم...الحمد الله...

به ...


دیگه ...


دیگه فهمیدم غیر از تنگ کوچیکم یک اقیانوسی هم هست...

اقیانوس باب الاهل البیت...باب الحسین..باب العلی..باب...

که وقتی آدم بهش وصل میشه ... دیگه نمی تونه حتی لحظه ای،  به جدایی فکر کنه...

دیگه نمی تونه به این فکر کنه که یک کاری بر خلاف میلشون انجام بده...

کاش مادر مزار داشت ...که یک دل سیر می شد برایش گریه کرد...کاش مادر بی نشان نبود...

...

این جا ...همه جا...کوچه به کوچه...خیابان به خیابان...آدم به آدم...حرم به حرم... زیر قبة الحسین...ایوان نجف..همه و همه ..بوی غربت آقا را عجیب می دهد...

همه دارند نبودن های آقا را فریاد می زنند...

نبودن های مهدی غریب را...


.

.

راستی فاطمه نزدیک است...


  • ۹۵/۱۱/۱۳
  • یک دختر شیعه