دلنوشته های یک دختر شیعه

انگار نه انگار همین شب جمعه ی پیش نیمه ی شعبان بود و همه در تکاپوی جشن برای تولد آقا بودند... انگار نه انگار همین هفته ی پیش بود...

و اما حالا... چه راحت فراموشت کردیم... و چه راحت شب می خوابیم... و چه زود فراموش شدی ای آقا....

به کسی نگفته بودم...ولی امسال اولین سالی بود که برای بار اول نیمه ی شبعان مسجد مقدس جمکران آقا طلبیدند...

بعدش با خودم به این نتیجه رسیدم... مصلحتش همین بوده که اگر شب نیمه ی شعبان امسال هر جایی غیر از مسجد مقدس جمکران بودم...تحملش را نداشتم... 

با مامان و بابا که می رفتیم با مائده هم می رفتیم برای همین یک ساعت بیشتر نمی توانستیم بیشتر بمانیم به خاطر حسین... بچه اذیت می شد...ولی امسال دانشگاه طوری برنامه ریخته بود که شب نیمه ی شعبان مسجد مقدس جمکران باشیم.... و توانستم یک دل سیر با آقایم درد و دل کنم...اما امشب...دیگر جمکرانی ندارم... که برای کسی درد و دل کنم...که بوی آقا را بدهد...حتی توفیق این که امروز حرم مطهر هم بروم را نداشتم... که حداقل از امام رضا جانم آرامش بگیرم...

و مانده ام با یک دلی که دارد می سوزد....

امان از آخر الزمان... و سختی هایش... امان از دل تنگی...


  • ۹۶/۰۲/۲۹
  • یک دختر شیعه