دلنوشته های یک دختر شیعه

دیورز تولد مامان بود... میگم مامان تولد چند سالگیتون میشه دقیقا؟قاطی کردم؟..

چهل و هفت یا چهل و شش؟ می گن چهل و هفت ... بعد به شوخی می گن می خواستی به روم بیاری دارم پیر می شم... 

البته که در جوابشون می گم نفرمایید  مهم اینه که دل آدمه جوون باشه ...

ولی راستش دلم می گیرد...نه از این که سن مامان دارد بالا می رود....نه، نه...

بیشتر از این دلم می گیرد یاد حرف مرحوم کافی میفتم که می فرمودند... صاحب الزمان...بچه هامون جوون شدند...جوون هامون پیر شدند...پیرامون مردند...و شما نیومدی...

یا یاد روضه  ی حاج محمود افتادم...سلام آقا جوونیمون دیگه داره تموم میشه...

با خودم فکر می کنم چهل سالگی از بیست سالگی حساس تر است...و اگر جهل سالم بشود و شما نیایید همین که نفس بکشم معجزه است اسمش...اصلا همین که همین روز ها را، همین  روز های بدون شما را داریم تحمل می کنیم اسمش معجزه است...

و حالا آخرین شب از ماه شعبان...

فکر می کنم ته عاقبت بخیری همین پیر شدن برای شما باشد...

و.

...


ما را ببخشش آقا که نه انصارت شدیم..نه اعوانت...نه الذابین عنه ت... نه المسارعین الیه ت.. نه محامین عنه ت... نه السابقین الی ارادته ت... نه مستشهدین بین یدیه مبارکتان...

...




  • ۹۶/۰۳/۰۴
  • یک دختر شیعه