دلنوشته های یک دختر شیعه

به خودم که آمدم ... دیدم یک بار سنگینی بر روی شانه هایم سنگین ی می کند.... میتوانستم همان جا بگذرامش و دیگر برش ندارم... و بروم پی زندگی م... ولی خوب ... یک عمر به دنبالش بودم که به این بار برسم و برش دارم تا برسانمش به مقصود...و حال که به آن رسیده بودم دلم نمی خواست بگذرامش و بروم...ولی فکرش را نمی کردم اینقدر سنگین باشد...انقدری که هر لحظه ممکن است شانه هایم خسته شوند و بگذارمش...فقط و فقط با دعا دعا و بسم الله و بسم الله می برممش...

ولی حالا که برش داشتم، دیگر دوست ندارم بگذرامش زمین...

این بار خیلی سنگین است...خیلی ... 

می شود برای سالم رسیدن بار ((م))به مقصدش دعا کنید...

این بار زیادی سنگینی می کند...

  • ۹۶/۰۳/۲۷
  • یک دختر شیعه