دلنوشته های یک دختر شیعه

یک کتابی می خواندم، پیرامون بزرگان... که به طرز عجیبی فکرم را مشغول کرده از  حاج اقا شیخ جعفر مجتهدی....
که من خلاصه اش را به زبان خودم براتون می نویسم..
از زبان مهندس احمد حسن طباطبائی ایشون می فرمودند  نزدیکی های کوه ایفل یک کلبه چوبی بوده که یک پیرزن با پسرش زندگی می کرده است...
از قضای روز گار پسرش مریض می شود ...مریضی صعب العلاجی هم می گیرد و... کم کم نا امید می شوند دکتر ها ازش ... و چند روز دیگر کارش تمام است...این پیرزن هم که نا امید می شودطبق اعتقاداتش دست به دامن حضرت مریم می شود... و شفای فرزندش را از ایشان می خواهد ...وقتی می خوابد خواب ایشان را می بیند که بهشون میفرمایند از دست من کاری ساخته نیست...پرونده عمر پسر تو بسته شده...
این پیرزن هم گله مند میشه که فرزندتون عیسی مسیح مرده را زنده می کند...برایش کاری ندارد، پسر من هم شفا بدهد...
حضرت مریم باز می فرمایند که از دست پسرم هم کاری ساخته نیست در این مورد...
پیرزن مسیحی که نا امید می شود می گوید پس یک راه حل جلوی پایم بگذارید...
حضرت مریم به پیرزن می فرمایند؛ من و فرزندم وقتی با مشکلات لا ینحلی مواجه می گردیم دست به دامان پیامبر اسلام می شویم.او وفرزندانش پیش خداوند خیلی مقربند که خدای متعال دعایشان را مستجاب می کند...
پیرزن می پرسد: که چخ طوری با هاشون ارتباط برقرار کنم؟...
حضرت مریم هم می فرمایند: همین طور که با من ارتباط پیدا کردی. نام این پیامبر محمد است و دختری دارد به نام فاطمه که در نزد خدا بسیار عزیز و گرامی است و او پسری دارد به نام مهدی که امروز حجت خداوند بر روی زمین است ...به این سه نام بارک متوسل شو و از مادر این حجت خدا بخواه تا شفای فرزندت را از مهدی بخواهد...
...
پیرزن می گوید و قتی از خواب بیدار شدم...این سه تا اسم به یادم بود... و با گریه والتماس از فاطیما(حضرت فاطمه س) می خواستم تا شفای فرزندم را از مهدی بخواهد...
تا این که جوانی (حاج اقای مجتهدی )می آیند و بشارت می دهند که فرزند فاطیما سلام الله علیها پسرت را شفا می دهد...
...
بعد ها این پیرزن و پسرش تصمیم می گیرند به دست حاج اقا شیخ جعفر مجتهدی مسلمان شوند...
....

داشتم تفکر می کردم... مسیحی که هیچ چیزی از اهل بیت نمی داند...مسیحی ای که معنای عشق بازی، با حضرت مادر، با اقا نمی داند...مسیحی ای که ایام شهادت دلش نمی خواسته بترکد...
این طوری بهش نظر می کنند و شفایش را می دهند...بعد برایشان کار دارد روح ما را شفا بدهند...و نجاتمان بدهد از این دنیای رنگارنگی که برای خودمان ساخته ایم...
بعد تر این که وقتی مسیحی را شفا می دهند ...شاید اگر ما شیعه ها همه یمان با هم ... فرج آقا را می خواستیم... و در پی ش اول خودمان...بعد جامعه را برای ظهور شان آماده می کردیم...شاید الان در دوارن سخت غیبت به سر نمی بردیم...
پس چرا انقدر بی خیال شده ایم؟...
  • ۹۶/۰۵/۱۰
  • یک دختر شیعه