شبی که می خواستیم حرکت  کینم کربلا، حال مامان خیلی بد شد، مامان را بردم بیمارستان...نمی دانم چه شد ولی مامان یک هویی افتاد روی زمین...روزهای شهادت مادر بود...شام نبودن مادر سادات...

قلبم گرفت ، نا خود آگاه مثل ابر بهار اشک می ریختم.. که اگر برای مامان اتفاقی بیفتد چه کنم...تا رسیدن مامان به بیمارستان هزار بار مردم و زنده شدم...مخصوصا که خودم هم تنهایی بودم...ترافیک هم بود...اشک ها دانه به دانه جاری می شد...بدون ذره ای وقفه...

ولی امان از بعدش ... از بعدش که فهمیدم...نفهمیدم غم ایام فاطمیه را...نفهمیدم شب های فاطمیه بر بازمانده های مادر چه گذشته است...نفهمیدم...

بعدش که فهمیدم باید  ایام فاطمیه  هزار بار برای مادر می مردم و زنده می شدم...باید ..باید... باید...غربت مولا علی(ع) را در شب های فاطمیه بیشتر درک می کردم...

ای دل...