وقتی قرار شد بریم کربلا...برای بابا کار پیش اومد نشد که بیاد...یعنی ان قدر کار بابا امپتیری شد نشد که بیاد...

برای همین تصمیم بر این شد که من و مامان تنها بریم...بدون بابا...

وقتی رسیدیم نجف، با بابا که با ایمو صحبت می کردم، بابا گفت بابا برام دعا کردی مریم خانومم؟آخ که چه قد دلم شکست همون شب...سختی های این سفر بدون بابا خیلی بود...خیلی...اون هم با بعضی جماعت عرب...

و...

همون شب تو حرم مولا خیلی گریه کردم..همین جوری نشسته بودم گفتم...عشقم مولا علی(ع) من بابام نشد که بیاد اقا ولی من دوست داشتم بابا هم تو هوایی که ذکرش علی علی میگه نفس می کشید...همین جا روبروی ضریحت...اصلا هیچی هم نمی گفت فقط چشماشو می بست و شروع می کرد به تند تند نفس کشیدن تو فضایی که علی علی علی میگه...

آخ اخ اخ چقد بابا خوبه...چقد بابا که هست پشتت گرم...چقد دلت قرصه به نگاه های هرزه...به این که یکی پشتت هست...

آخ آخ آخ که چقد یک پدر حسابش با تمام پدر های عالم متفاوت است...

آخ که چه قدر یک پدرِ بزرگ تر زود جواب دل شکسته ی دخترکش را می دهد...که عید قرار بر این شد که بابا اخر فروردین بره کربلا...پیش عشقم مولاعلی...

یکی بود می‌گفت هر موقع دیدی داری زمین می خوری تو دره ی گناه روبه قبله بشین هیچی هم نمی خواد بگی فقط بگو...یا علی مددی....علیك السلام...

خیلی عید بزرگیه نه؟...