دلنوشته های یک دختر شیعه

...

ارباب جان ...

شباهت‌ش این است که ما امشب یک جور هایی با "حر" شما همزاد پنداری کردیم...چون ما مدت هاست که غرق در دنیای خودمانیم...مدت هاست که آب را روی حسین زمانه یمان بسته ایم...و مدت هاست شرمنده ایم...

شرمنده از این که برای تعجیل فرج‌ش هیچ نکرده ایم...

شرمنده ایم ... شرمنده ایم که نکند تاریخ بعد ها از ما هم مثل کوفیان یاد کند...

که از هزار هزار نفر فقط چهل نفر باقی بمانند برایت...باقی هم که از بنی هاشم...

ارباب جان...

ما امشب همه حریم... همه سر به زیر انداخته ایم...خسته ایم اقاجان...نفس نداریم... که برایت نفس نفس بزنیم... هی هرچه به ان شب مهم نزدیک تر می‌شویم... نفس هایمان تنگ تر می‌شود...دنبال بهانه ایم که برایت ضجه بزنیم...

ارباب جان نوکر های‌ت دل تنگند...

ارباب جان سرمان را بالابگیر...ما منتظر ارفع رأسك یا حری‌م...ارباب ما را امشب حواله کن به اقای غریبمان...

  • ۹۷/۰۶/۲۳
  • یک دختر شیعه